دنیای عاشقانه

دست نوشته هایم برای تو

من موافقم ...ولی بادها نه!
(بادها چه می‌فهمند کوه شدن یعنی چه؟
بادها از ایستادن چه می‌دانند؟)

من هميشه موهايم را در باد مي‌بندم
چشم‌هايم را در باد مي‌بندم
و به اين فكر مي‌كنم كه چرا پنجره‌ها را نبسته بودم؟!
كه درخت‌ها چقدر بايد خسته باشند
و كوه‌ها چه تحملي دارند
كه حتي وقتی طوفان می‌شود
باران می‌بارد
برف می‌نشیند
مي‌ايستند و نگاه مي‌كنند
به دورها
كه شانه‌هایی پر از سنگ‌های خسته دارد
دورها
كه فرياد دوستت دارمش در گوش كوه‌ها مانده است...
ولی دوستت دارم
همیشه در باد گم می‌شود.

باد از دوستت دارم چه می‌فهمد؟
می‌آید سر و صدا راه می‌اندازد
همه‌چیز را می‌ریزد... می‌شکند
پنجره‌ها را به هم می‌کوبد
در را به هم می‌کوبد و می‌رود
می‌رود
امّا همیشه برمی‌گردد و دوباره...

من موافقم
دنیا به درد زندگی کردن نمی‌خورد
و ما باید دنبال دنیای تازه‌ای
همین اطراف بگردیم.


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, ستاره جوادزاده, من موافقم
نوشته شده در یکشنبه 5 بهمن1393ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط امید | |

نه شهاب سنگی با زمین برخورد کرده
نه انفجاری رخ داده
نه جنگی و نه هیچ سانحه ای ...
تنها تو دست هایت را
از روی شانه های من برداشتی!
تعادلم به هم خورده
زمین زیر پایم نیست
و صدای انفجار می شنوم
زمین زیر پایم نیست ...
وسانحه ی قلبی
قبل از برخورد با حافظه ی تو
نگهم می دارد
تا همیشه دست هایت را
فراموش می کنی
جیب های اورکت خاکستریت
به اندازه ی کافی بزرگ هستند.

فائزه سینایی


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, فائزه سینایی, تنها تو دست هایت را از روی شانه های من برداشتی
نوشته شده در شنبه 4 بهمن1393ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط امید | |

هروقت دلت خواست برگرد ، باشد ؟

اگر آمدی قول میدهم هیچ نگویم
قول میدهم سفیدی موهایم را نشانت ندهم
خودم را پشت میز کارم گُم میکنم تا جسم ضعیفم را نبینی

تو بیا ، به خدا گلایه ای نمی کنم
فقط اگر آمدی ، اگر چشمانم گریه مردانه کرد
ناراحت نشو طاقتش تمام شده است

اگر زبانم لال کمی هم دیر شود
قول میدهم منتظرت بمانم
قول میدهم چشمان نگران مادرم را ببوسم بگویم
جان حمید رضا ، کمی کوتاه بیا ، پیدایش می شود

مادر است دیگر، خودت که بهتر میدانی
هرچه را تحمل کنم ، چشمان نگران مادرم را نمی توانم

میدانی چند وقت است چشم به لبانم دوخته است ؟
میدانی چه انتظاری می کشد خنده ام را ببیند ؟
دیگر حنای خنده های تلخم ، برایش رنگی ندارد

حالا تو به من قولی بده ، باشد؟

قول بده فقط زیاد دیر نشود
برای خودم نمیگویم
برای دل مادرم
بگذار خوشبختی من را هم ببیند

راستش ،
یک قول دلخوش خنک هم بدهی
من تمام عمر با امید واهی
منتظرت می مانم
فرشته زمینی من

قول می دهی ؟


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, gorize3, خط خطی های حمیدرضا
نوشته شده در پنجشنبه 2 بهمن1393ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط امید | |

مثل دست هایِ پیچک

بر گردنِ دیوار

فکرت می فشارد روحم را

چیزی در من جا گذاشتی

که هیچ وقت.....

برای بُردنش بر نگشتی

چه فرقی دارد از کدام سمت رفتی؟

تو "رفتی" و این تلخ تر از

هر "اسپرسویی" بود.

 


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, پست های کوتاه, آزاده پیرای
نوشته شده در پنجشنبه 2 بهمن1393ساعت 1:9 قبل از ظهر توسط امید | |

قشـــــنگ مــیرقصـــی
در دسـتان باد
وقتی میــــخواهی
به هرســــمتی که بـــاد میـــرود ، بـــروی
.
ومن
محـــو تماشــــای باد


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, پست های کوتاه, در دسـتان باد
نوشته شده در چهارشنبه 1 بهمن1393ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط امید | |

مثل تمام عاشقانه های پیش از این، گذشت. آنقدر آرام که نه خاطره ای از آن ماند و نه ترانه ای به یادگار. یک احساس نا تمام، یک حسرت بی دلیل، یک فصل کهربایی و من که امشب درست در نقطه ای ایستاده ام که پیش رویم برف می بارد و پشت سرم برگ می ریزد. نمی دانم به کدام آرزوی رفته و کدام خاطره ی نیامده دل ببندم. نمی دانم چرا پنجره را نمی بندم وقتی در کوچه باد می آید. انگار منتظر معجزه ام. معجزه ای که قرار است با برف بر روی شاخه بنشیند در یک صبح نزدیک که در همین حوالی پرسه می زند. باید چشم باز کنم و احساس کنم ناگهانی این حضور زمستانی را. زمستان و عشق هر دو سر زده از راه می رسند.


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, هومن, مثل تمام عاشقانه های پیش از این
نوشته شده در یکشنبه 28 دی1393ساعت 1:8 قبل از ظهر توسط امید | |

حوالی کوچه زندگی ، عبـور (184)

پرم از دقــایق مرگ
لبـریز از خـطرهای پیـش پا
تو یک پنجـره آرامش
تو آن احسـاس آبی دریا

نیلوفر ثانی

کجای جهان ایستاده ای ، که من به صرف بودنت ، به آغوش کشیده ام تمام دنیا را
و جز دلتنگی عایدم نشد ، و جز انتظار ، دستم را چیزی نگرفت ...
من به شوق تو ، قدم در راه پرخطر گذاشتم که یا ختم به جنون ست یا به اعماق پرتگاه تنهایی و جز نگاه تو راهی به رهایی نیست

من در آشوبم ، در آشوب لحظه ها ..که می دَوند و مرا به تو نمی رسانند ، که می خزند زیر پوست احساسم و مرا می خراشند ... که می گزند جانم و مرا زخم میزنند به نبود مرهم دستهای تو ... و میزنند به کوچه هایی که لبالب ست از یادت وتن رنجورشان ،سرد در انجماد قدمهای ِمن ِبی تو

دستم به هیچ نمی رسد جز اسارت واژه ها به تحمیل غربتی که بی تو دچارم ، به تسکین دردی که تمام نمیشود ، به حرفی که تو باشی و نباشی از دلم سر میرود

و راه نجاتم کجاست؟
جز پناه به آغوشت ؟ جز شکفتن های پی درپی در بهارین ترین بهار نگاهت؟ جز تبسم شیرینت؟ که عبورم میدهد از تنگنای ِتمام اندوه ها ؟
جز دستهای مهربانت ، که آرامم میشود در هجوم فرازها و فرودها ؟

راه نجاتم کجاست ؟
که من مانده ام از دورها در لایه های تردیدها و جز اعتباری چو عشق تو ، گذرگاه من نیست
که من محبوس ِسکوتم به سالیان ، به قرنها ، به ارثیه ی رنج و تحریم ها ، و جز سرشانه های تو ، جهشی به آسمان ِ وقار نیست
که من سیلی خورده ام از قضاوتهای بی بنیان و رنج برده ام از حقارت نگاهها ،وخاموش شده ام در حصار قانون ها، وجز به مردانگی تو ، پروانگی ِ زنانگی به بار نخواهد نشست و اوراق زندگی بی فروغ بسته خواهد شد

من دلخوشم به اتفاق ِتو ... به آمدنت .. به ماندنت .. به یک عمر قهقهه ، به یک قرن زندگی ...
من دلخوشم به مهربانی نگاهت ، به شُکوه آغوشت ، به دست های معجزه گرت ..
به رویایی که جز با همراهی تو ، به حقیقت نزدیک نیست ..
واین راز ِتمام زندگی ست ...


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, نیلوفر ثانی, من دلخوشم به اتفاق ِتو
نوشته شده در دوشنبه 22 دی1393ساعت 7:39 بعد از ظهر توسط امید | |

ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺧﯿﺲ ﻭ ﻏﻢ ﺯﺩﻩ ﻭ ﺗﺮﮎ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎ ﺣﺘﯽ ﻣﯿﺎﻥ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻢ ﺑﯽ ﺩﺍﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ .
ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯿﺰﻧﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﭘﻮﭼﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ
ﺷﮑﺴﺘﮕﯽ ﺭﻭﺣﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ؟
ﭘﺮﻭﺍﺯ
ﺧﻮﺷﯽ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ؟
ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﻧﺎ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺗﻘﺪﯾﺮ ﺳﭙﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺧﺮﺳﻨﺪﻡ
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺟﺴﺎﺭﺕ؟
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ : ﺣﻤﺎﻗﺘﯽ ﺑﯿﺶ ﻧﯿﺴﺖ . ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺟﺴﺎﺭﺕ ﺍﺣﻤﻖ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﺩﺭﻭﻏﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﻡ ﻭ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﺩﺭﻭﻏﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺑﺎﻭﺭﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ .
ﺭﯾﺎ ﮐﺎﺭﯼ ﻫﺎ
ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﭙﻨﺪﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺗﻪ ﺩﺭﺳﺘﮑﺎﺭﯾﺴﺖ .
ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﻫﺮﮔﺰ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﯼ ﺑﻪ ﺗﺴﺒﯿﺢ ﺍﯾﻦ
ﻣﻼﻫﺎﯼ ﺍﺳﺘﺨﺎﺭﻩ ﮔﯿﺮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ، ﺍﻣﺎ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺎﻧﺸﺎﻥ ﺑﺮ ﻧﻤﯿﺪﺍﺭﻡ ﻭ ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ، ﺧﻮﺏ
ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺑﺮﺍﯾﻢ . ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻡ .
ﮔﻮﯾﻨﺪ، ﻫﺮ ﭼﻪ، ﺩﺭﻭﻍ ﺭﺍ ﭘﺮﻭ ﺑﺎﻝ
ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﺩﻫﯽ ﻭ ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﺫﻫﻦ ﺗﺮ ﺑﺎﺷﺪ، ﺑﺎﻭﺭﺵ ﺳﺎﺩﻩ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ . ﺁﺭﯼ ﺑﻪ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﻏﺮﺍﻕ ﻫﺎﯼ ﮔﺰﺍﻓﯽ
ﮐﻪ ﺷﺪ، ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻫﺎ ﻧﺎﻣﻤﮑﻦ ﺗﺮﻧﺪ . ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ﻧﯿﺴﺖ .
ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻗﺪﻣﺖ ﺯﻣﯿﻦ
ﺣﺘﯽ ﻣﻮﺭﯾﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﻧﯿﺴﺘﻢ، ﺍﻣﺎ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻭ ﻏﻢ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﺑﺎ، ﺗﮏ ﺗﮏ ﻻﯾﺤﻪ ﻫﺎﯼ ﺷﮑﻞ ﮔﺮﻓﺘﻪ
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﺎﮐﯽ . ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﮎ ﻣﺪﻓﻮﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ، ﺗﺎ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﮐﻼﻏﻬﺎ ﻭ ﻻﺷﺨﻮﺭﻫﺎ ﺩﺭ
ﺍﻣﺎﻥ ﺑﻤﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﭼﻮﻥ ﻣﺘﺮﺳﮏ، ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺪﻫﻢ ﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮﺷﺎﻥ ﻭ ﻣﺤﺎﻓﻈﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺍﺯ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽ
ﻫﺎﯼ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ...

‏ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺧﯿﺲ ﻭ ﻏﻢ ﺯﺩﻩ ﻭ ﺗﺮﮎ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎ ﺣﺘﯽ ﻣﯿﺎﻥ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻢ ﺑﯽ ﺩﺍﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ .
ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯿﺰﻧﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﭘﻮﭼﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ
ﺷﮑﺴﺘﮕﯽ ﺭﻭﺣﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ؟
ﭘﺮﻭﺍﺯ
ﺧﻮﺷﯽ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ؟
ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﻧﺎ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺗﻘﺪﯾﺮ ﺳﭙﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺧﺮﺳﻨﺪﻡ
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺟﺴﺎﺭﺕ؟
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ : ﺣﻤﺎﻗﺘﯽ ﺑﯿﺶ ﻧﯿﺴﺖ . ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺟﺴﺎﺭﺕ ﺍﺣﻤﻖ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﺩﺭﻭﻏﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﻡ ﻭ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﺩﺭﻭﻏﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺑﺎﻭﺭﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ .
ﺭﯾﺎ ﮐﺎﺭﯼ ﻫﺎ
ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﭙﻨﺪﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺗﻪ ﺩﺭﺳﺘﮑﺎﺭﯾﺴﺖ .
ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﻫﺮﮔﺰ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﯼ ﺑﻪ ﺗﺴﺒﯿﺢ ﺍﯾﻦ
ﻣﻼﻫﺎﯼ ﺍﺳﺘﺨﺎﺭﻩ ﮔﯿﺮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ، ﺍﻣﺎ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺎﻧﺸﺎﻥ ﺑﺮ ﻧﻤﯿﺪﺍﺭﻡ ﻭ ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ، ﺧﻮﺏ
ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺑﺮﺍﯾﻢ . ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻡ .
ﮔﻮﯾﻨﺪ، ﻫﺮ ﭼﻪ، ﺩﺭﻭﻍ ﺭﺍ ﭘﺮﻭ ﺑﺎﻝ
ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﺩﻫﯽ ﻭ ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﺫﻫﻦ ﺗﺮ ﺑﺎﺷﺪ، ﺑﺎﻭﺭﺵ ﺳﺎﺩﻩ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ . ﺁﺭﯼ ﺑﻪ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﻏﺮﺍﻕ ﻫﺎﯼ ﮔﺰﺍﻓﯽ
ﮐﻪ ﺷﺪ، ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻫﺎ ﻧﺎﻣﻤﮑﻦ ﺗﺮﻧﺪ . ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ﻧﯿﺴﺖ .
ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻗﺪﻣﺖ ﺯﻣﯿﻦ
ﺣﺘﯽ ﻣﻮﺭﯾﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﻧﯿﺴﺘﻢ، ﺍﻣﺎ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻭ ﻏﻢ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﺑﺎ، ﺗﮏ ﺗﮏ ﻻﯾﺤﻪ ﻫﺎﯼ ﺷﮑﻞ ﮔﺮﻓﺘﻪ
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﺎﮐﯽ . ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﮎ ﻣﺪﻓﻮﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ، ﺗﺎ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﮐﻼﻏﻬﺎ ﻭ ﻻﺷﺨﻮﺭﻫﺎ ﺩﺭ
ﺍﻣﺎﻥ ﺑﻤﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﭼﻮﻥ ﻣﺘﺮﺳﮏ، ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺪﻫﻢ ﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮﺷﺎﻥ ﻭ ﻣﺤﺎﻓﻈﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺍﺯ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽ
ﻫﺎﯼ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ...‏
 

برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, gorize3, خط خطی های حمیدرضا
نوشته شده در جمعه 19 دی1393ساعت 10:19 بعد از ظهر توسط امید | |

میخواهی بدانی شکست چیست ؟
من برایت میگویم ، تو تصور کن

یک نفر می آید ، همان که نباید بیایید
می آید و میشود زندگیت
خوب دقت کن ، همه زندگیت ، کل زندگیت

دوستش داری به خاطر پاکی اش ، به خاطر سادگی اش
غرق دنیای با او میشوی ، پرواز ، پرواز

چشم که باز میکنی دلت می لرزد
چه قدر روباه انسان نما ، چه قدر گرگ انسان نما

بوی سادگیش ، بوی پاکیش آن ها را به دورش کشانده است
طمع تصاحب هارشان کرده است

یک تنه چه قدر سخت می شود مراقب بود
اما حرف زندگیت باشد تا پای جان رفتن هم باکی نیست

نمیدانم چرا کار برعکس شده است
میخواهی مراقبش باشی ، محافظ اش باشی
اما خود تو ،از او دور می شوی

برایش لال شده ای انگار
هرقدر سعی می کنی بفهمانی نمی شود
باور نمی کند ، چشمانش همه را زیبا می بیند

همه توانت را می گذاری ، همه زورت را ، همه قدرتت را
از تو همه حرکت میشود اما خبری از برکت نمی رسد !!!

کنج دیواری می نشینی ، چشمانت را به زندگیت میدوزی
او میرود ، با همان سادگیش ، با همان پاکی اش

با هرقدمش شکست را به گلویت می ریزد
آن قدر می رود که همه وجودت شکست می شود

و تو چه قدر دلت برای پاکی و سادگی
فرشته زمینی ات تنگ می شود


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, gorize3, خط خطی های حمیدرضا
نوشته شده در پنجشنبه 18 دی1393ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط امید | |

دلت می آید ؟
دلت می آید تمامِ این روزها را
بی عاشقانه هایِ من سر کنی ؟
بی خنده هایِ من ؟
بی قهر و آشتی کردن و خلوت کردن ؟
دلت می آید من نباشم
که چشمانم را از نگاهت بدزدم
تا تو نبینی قطره قطره شوق
در چشمانم حلقه زده ؟
دلت می آید من تنها به کافه بروم
پشتِ میزِ دونفره بشینم
و برایِ تو هم قهوه سفارش دهم
و قهوه ی بیچاره از داغیِ نگاهِ منتظرم
فکرِ یخ زدن را از سرش بیرون کند ؟
و آن طرف کافه چی
به منِ همیشه دیوانه که هرروز می آیم
و برایِ تویی که نیستی هم سفارش می دهم
از سرِ دلسوزی سری تکان دهد و
زیرِ لب دعایم کند ؟
می دانی گاهی آرزو می کنم
لااقل در خواب صدایت را می شنیدم
اینگونه هرکه سراغت را می گرفت
می گفتم صدایش
سمفونیِ آرامش است
خودش که جایِ خود دارد .... !


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, عادل دانتیسم, دلت می آید
نوشته شده در سه شنبه 16 دی1393ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط امید | |

ﺩﻳﺸﺐ ﺳﺮﻱ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺯﺩﻡ!
ﺧﺎﻙ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ !!!!
ﭼﻘﺪﺭ ﭘﻴﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ !
ﻭﻟﻲ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﺑﻴﺴﺖ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺩﺭﺻﺪ ﺳﻔﻴﺪﺷﺪﻩ . ﻱ ﻣﻮﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ،
ﺑﻪ ﺳﻮﺀﺗﻐﺬﻳﻪ ﻧﺴﺒﺖ ﻣﻴﺪﻫﻢ ..
 
عکس: ‏ﺩﻳﺸﺐ ﺳﺮﻱ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺯﺩﻡ!
ﺧﺎﻙ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ !!!!
ﭼﻘﺪﺭ ﭘﻴﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ !
ﻭﻟﻲ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﺑﻴﺴﺖ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺩﺭﺻﺪ ﺳﻔﻴﺪﺷﺪﻩ . ﻱ ﻣﻮﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ،
ﺑﻪ ﺳﻮﺀﺗﻐﺬﻳﻪ ﻧﺴﺒﺖ ﻣﻴﺪﻫﻢ ..‏

برچسب‌ها: پست عاشقانه, پست های فیسبوکی, جدایی, علی حسینی, گاهی ﭼﻘﺪﺭ ﭘﻴﺮ ﺷﺪﻩ ام
نوشته شده در دوشنبه 15 دی1393ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط امید | |

ﺯﯾﺒﺎ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﻟﻢ ﺍﺑﺮﯼ ﺍﺳﺖ ...ﺯﯾﺒﺎ ﭼﺸﻢ ﻫﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻧﺪ ... ﺯﯾﺒﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﭘﻮﭼﯽ
ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﺗﻘﺪﯾﺮ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ ...
ﺯﯾﺒﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺍﺯ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﭘﺎﻫﺎ ﺧﺎﺭﺝ ﺍﺳﺖ ...ﺯﯾﺒﺎ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﺣﻮﻝ ﻭ
ﻫُﺶ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﺮﺳﻢ ...ﺯﯾﺒﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﻪ ﻫﺮ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻢ " ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﯾﺖ
ﺭﺍ " ﺑﺎ ﭼﺎﻗﻮﯾﯽ ﺑﻪ ﺗﯿﺰﯼ ﺁﻥ ﺑﺎﺩﯼ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﻭﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻥ
ﺍﺣﺴﺎﺳﻢ ﺭﺍ ﺑﯽ ﺭﺣﻤﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﺑُﺮﺩ ...
ﺯﯾﺒﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺣﺘﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﺩﺍﺷﺖ ... ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻤﺎﻧﯽ، ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﺳﺒﺰ
ﺍﺻﻼ ﭼﻪ ﺭﻧﮕﯽ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﮒ ﻋﺎﻃﻔﻪ ﻫﺪﯾﻪ ﮐﻨﯽ ... ﺯﯾﺒﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﻫﺎ
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ... ﺯﯾﺒﺎ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﺍﻧﻬﺪﺍﻡ ﻣﯽ ﺭﺳﻢ ... ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ
ﭘﻮﺳﯿﺪﻩ ﺍﻡ ...
ﺯﯾﺒﺎ ﻫﻮﺍﯼ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺧﻔﻪ ﺍﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ... ﺭﻭﯼ ﭘﻮﺳﺖ ﺍﺣﺴﺎﺳﻢ ﺗﺎﻭﻝ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﺭﺣﻢ ﻭ ﭼﺮﮐﯿﻦ ﺗﻘﺪﯾﺮ
ﺩﺭﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺗﺎﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺗﺮﮐﺪ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﻦ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ...
ﺯﯾﺒﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﺪﻡ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ؟ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﭼﺮﺍ؟ﻣﺪﺍﻡ ﺭﻭﯼ ﺟﺎﯼ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﯾﺖ ﻟﮕﺪ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ ﻭ
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺷﮑﻮﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﺟﺎﯼ ﭘﺎﯼ ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ ...
ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺯﯾﺒﺎ ! ﻣﮕﺮ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻭ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺘﺎﻧﻤﺎﻥ ﻧﺸﺎﻥ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﮐﻪ
ﺯﻣﺎﻥ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﺎﺳﯿﻢ؟ﻣﮕﺮ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﺎﻋﺖ ﻣﻠﺘﻬﺐ ﺑﻮﺳﻪ، ﻣﺎ ﺑﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﺎﻭﺭﺍﯼ ﺳﺮﻋﺖ ﻧﻮﺭ ﻧﺮﺳﯿﺪﻩ
ﺑﻮﺩﯾﻢ؟ﭘﺲ ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ؟ ﺍﯾﻦ ﺗﻼﺵ ﻫﺎﯼ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺴﺖ؟ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﻢ ... ﺗﻮ ﮐﻪ
ﻫﺴﺘﯽ ... ﻋﻄﺮﺕ ﮐﻪ ﻫﺴﺖ ... ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺍﺻﻼ ﺗﻮ ﺑﮕﻮ ﭼﻪ ﻋﺎﯾﺪﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ؟
ﻣﻦ ﮐﻪ ﺳﺮﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﺑﻠﮑﻪ ﺩﯾﺪﻩ ﻧﺸﻮﻡ ... ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﻫِﯽ ﻣﺪﺍﻡ ... ؟؟؟ﺯﯾﺒﺎ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ
ﺍﻡ ... ﺍﺯ ﺗﻮ ﻧﻪ ... ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺑﯽ ﺩﺳﺖ ﻫﺎ ... ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺁﻫﻨﯿﻦ ﻗﻠﺐ ﻫﺎ ... ﺍﺯﺍﯾﻦ ﻓﻮﻻﺩ ﭼﺸﻢ ﻫﺎ ...
ﺯﯾﺒﺎ ﻣﻦ ﺷﮑﻮﻩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ... ﻣﺜﻞ ﺗﻮ ... ﺷﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ... ﻣﺜﻞ ﻣﺎ ... ﺁﯾﻨﻪ ﺍﯼ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ
ﮐﻪ ﻧﺸﺎﻧﻢ ﺩﻫﺪ ... ﻧﺸﺎﻧﻢ ﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ


برچسب‌ها: پست های عاشقانه, جدایی, علی حسینی, ﺯﯾﺒﺎ ﻣﻦ
نوشته شده در دوشنبه 15 دی1393ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط امید | |

عجب روزی برایم شده است امروز

تو را به خدایتان بیایید و کمکم کنید
نمیدانم چه به روزگارم آمده است
میخواهم بگریم ، نمیتوانم
میخواهم بخندم ، نمیتوانم
شاید مرده ام و نمیدانم

من کجایم و این ها چه می گویند ؟
دنیا دور سرم می چرخد ، دهانم کیپ شده است
پاهایم یخ زده است و معده ام تا انتهای وجودش می سوزد

عصایی برای رفتن ، عینکی برای دیدن
و نفسی برای کشیدن بیاورید
یا پیر شده ام یا مرده ام ، نمیدانم

دستم را گرفته اند و دارند می برند
میخواهند به جرم بی جرمی دارم بزنند
بیایید و پایه های نفسم را بگیرید

میگویند رفته ای ؟ میگویند دیگر پیدایت نمی شود ؟
مگر می شود ؟ مگر امکان دارد ؟

یقه ام را چسبیده ام تا با خودم کنار بیایم
اما با خدای خودم ، نمیدانم ...

دیدی چه شد ؟ انگار رفته ای و من
مبهوت به دیواری زل زده ام
گریه ام نمی گیرد ، تمام وجودم خشک شده است

آخر بی انصاف
من که داشتم زندگیم را می کردم
با مزاج سرد خویش کنار آمده بودم

آمدی و تمام وجودم را گرم کردی
حال با رفتنت نه طبع سرد قبلی می شوم
نه مزاجم به گرمایی امیدوار

بگو دروغ است ؟ بگو نرفته ای ؟
بگو قرار است بمانی

آخر مگر می شود ؟ اصلا باشد این ها راست می گویند
لاقل بگذار برای بار آخر صدایت به گوشم نشیند
بگذار باورم شود که میخواهی بروی
تا باورم شود ، تا دیگر انتظارت را نکشم

فرشته زمینی من


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, gorize3, خط خطی های حمیدرضا
نوشته شده در یکشنبه 14 دی1393ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط امید | |

توی زندگی هر آدمی همیشه یک نفر هست که هیچ وقت نیست. یک نفر که دلت بی وقفه برایش تنگ می شود. این دلتنگی همیشه همراهی ات می کند. مثلاً با تو می آید سر میز صبحانه و نمی گذارد یک قولوب چای از گلویت پایین برود. بس که بغض جا می گذارد وسطش. پشت چراغ قرمز حواست را جای دوری پرت می کند. آنقدر که باید ماشین های پشت سری کلی بوق بزنند تا تو بفهمی چراغ سبز شده. این دلتنگی شاید حتی خودش را بیندازد روی میز کارت و تو یک دفعه به خودت ببایی و ببینی در تمام نامه های اداری بعد از «با عرض سلام» اسم قشنگ یک نفر را تایپ کرده ای بی اختیار. رهگذران تو را یک آدم تنها می بینند که سر به زیر و ساکت قدم می زند. ولی فقط خودت و خدا می دانید که جای پاهای چه کسی قدم قدم با رد راه رفتن های تو موازی شد. دلتنگی ات حتماً نمی گذارد شام بخوری. با خودت فکر می کنی خوابت می برد و خلاص می شوی از این همه احساس تنهایی. اما چشم که روی هم بگذاری تازه بهانه دلتنگی هایت سر و کله اش پیدا می شود. آمده اخم کند و کابوس ببینی یا بخندد و رویا تماشا کنی. عشق است دیگر چه می شود کرد؟!


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, عشق است دیگر چه می شود کرد
نوشته شده در شنبه 13 دی1393ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط امید | |

سلام
آخر این انصاف هست ؟ به خدا انصاف نیست
کجای علاقه من جرم است که این چنین می کنید ؟
پشت کدام نوشته ام فکر بوده که این طور تنهایم می گذارید

تمام گناه من این است که تمام شهر را به دنبالش می گردم اما هیچ کس حرفم را باور ندارد

من فقط مینویسم تا پیدایش کنم
من بلد نیستم دلخور بشم ، بلد نیستم تشکر کنم از حضورتان ، بلد نیستم کامنت به کامنت جواب محبتتان را بدهم ، بلد نیستم به خدا بلد نیستم

من همینم ، همین انسانی که فرشته اش دار و ندارش را برده است
همین انسانی که وجودش تلخ شده است

اصلا مگه میشود حرف دلت باشد و جایی پیدایش نکنی ؟
بگذار نوشته هام را به نام دیگری بزنند ، چه ایرادی دارد
تو پیدا شو همه چی به نامشان باشد

بیا بهشان بگو دلم فقط تو را می خواهد
به خدا نه نامی میخواهم ، نه کتابی ، نه شناسی
مگر کار دل جز تکرار چیز دیگری هم می شود ؟
مگر با قلبی سوزان میتوانم شاد بنویسم ؟
به خدا حرف هایشان خنده دار است

همه چی برای این مردم حکم تاریخ انقضا دارد دلشان را بزند می روند
اما نمی دانند علاقه من به تو انقضایی ندارد

میبینی همه مثل تو شده اند
نمی دانند وقتی می آیند و ناخواسته تنهاییت را پر می کنند
آدم دلش را خوش می کند اما حوصله شان سر برود میروند انگار نه انگار
دلی اینجا منتظر ایستاده است

خسته شدم ، میخواهم بروم زیارت
میخواهم بروم چشمانم را به ضریحش بندازم و گریه کنم

میدانی خیلی وقت است مرا نطلبیده است
شاید این بار می خواهد حاجت روایم کند


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, gorize3, خط خطی های حمیدرضا
نوشته شده در جمعه 12 دی1393ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط امید | |

ﺩﻧﯿﺎ ﺩﺍﺭﺩ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﯼ ﻏﯿﺮ ﻣﺘﺮﻗﺒﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ... ﺗﺎ ﺟﻤﻌﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺗﺮ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ...
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻭ ﮐﻮﻟﻢ ﺑﺎﻻ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺴﮑﻦ ﻣﯽ
ﺷﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯼ ﺭﯾﺰ ﻭ ﺗﻮ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﻡ . ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻥ ﭘﺸﺖ ﻭﯾﺘﺮﯾﻦ ﻫﺎ ﻭ ﺍﺭﺯﻭ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﮐﻪ ﭼﻪ
ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻢ، ﭼﻘﺪﺭ ﺣﺎﻟﻢ ﺧﻮﺏ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺷﺐ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺍﻥ ﮐﺘﺎﺑﻬﺎ
ﻓﻠﺴﻔﯽ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ، ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺍﮔﺮ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﻫﺎ ﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﻣﭽﯽ ﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ
ﻣﯽ ﺷﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺩﻡ !
ﺟﺎ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ، ﺭﻭﯼ ﺻﻔﺤﻪ ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﮐﻪ ﮐﻤﺘﺮ ﺭﻭﺷﻦ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﺍﺳﻢ ﮐﺴﯽ،
ﺧﺎﻣﻮﺷﯽ ﺭﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ، ﻭﻗﺘﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﻟﻮﺳﻪ ﺯﻧﻪ ﺑﮕﻮﯾﺪ :" ﺩﺧﺘﺮﮎ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻈﺮ ﺧﺎﻣﻮﺵ
ﻣﯽ ﺑﺎﺷﺪ " ...
* ﺍﻭﻫﻮﯼ ! ﭼﺮﺍ ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺗﻨﮓ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ! ؟

 

 


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, علی حسینی, ﺍﻭﻫﻮﯼ
نوشته شده در چهارشنبه 10 دی1393ساعت 1:12 قبل از ظهر توسط امید | |

خیالم
صدوقچه ی هزار شعر نسروده است
هر قطره اشکی که شعر می شود
پشتش دریایی از بغض های ناشکفته است
این خواب های پریشان نیمه شب
رویاهای بیداریست
که تعبیر می شوند
سال هاست
که موقع رفتن ز پیش تو
این پای دلم
چه بی موقع لنگ می شود
وقت تصمیم
میان این هزار راه انتخاب
به هر کدامشان که نظر می کنم
دلم
برای ماندن پیش تو تنگ می شود


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, یوسف مهدوی فر, خیالم صدوقچه ی هزار شعر نسروده است
نوشته شده در دوشنبه 8 دی1393ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط امید | |

نذر کرده ام
یک روزی که خوشحال بودم
بیایم و بنویسم که
زندگی را باید با لذت خورد
که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد .
یک روزی که خوشحال بودم
می آیم و می نویسم که
«این نیز بگذرد»
مثل همیشه که همه چیز گذشته است و
آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است.
یک روزی که خوشحال بودم
یک نقاشی از پاییز می گذارم ،
که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست
زندگی پاییز هم می شود ،
رنگارنگ ، از همه رنگ ، بخر و ببر!
یک روزی که خوشحال بودم
نذرم را ادا می کنم
تا روزهایی مثل حالا
که خستگی و ناتوانی
لای دست و پایم پیچیده است
بخوانمشان و یادم بیاید که
هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد
و هیچ آسیاب آرامی بی طوفان...


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, نذر کرده ام یک روزی که خوشحال بودم, هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد
نوشته شده در جمعه 5 دی1393ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط امید | |

جمعه آیینه تمام قد تنهایی است

تمام هفته گوشه ای به انتظار نشسته
تا به وقتش بیایید و روبرویمان قرار بگیرد و
خود واقعی مان را به تصویر بکشد

جمعه می آید
و تصویر لحظه به لحظه بی کسی هایت می شود
تا با چشمان خویش در آیینه وجودش
ویران شدنت را به تماشا بنشینی

جمعه می آید
با همان عصرهای بی کسی اش
که کنج اتاق خویش می نشینی
پنجه بر مو میکشانی و
با هجوم خاطراتش مبارزه میکنی

جمعه می آید
و هیچ وقت خیال دوستی نداشته است
برایت حکم پایان یک اتصال می شود
خواه کوتاه باشد و خواه بلند

اصلا همه اش تقصیر جمعه است
تمام ترس نبودنت را خودش رقم زده است

جمعه می آید
همان جمعه که قانون نانوشته اش
همه را پایبند خانه میکند و کاری نمی گذارد
جز سرکشی به درون خسته است
آخر کارش رسوا کردن است

جمعه می آید
و آدم های آن نیز فرق می کند
بی کاری به سرشان میزند و
تازه یادشان می افتد به تو زل بزنند و
برای رفع بیکاری خویش
کروکی آینده تو را ترسیم کنند

انگار یادشان رفته است
از بعد رفتنت هیچ تصویری
از آینده بر قلبم حک نمی شود

جمعه می رود
و من هم چنان چشم انتظارت می مانم

خدا کند تا جمعه بعدی پیدایت شود
فرشته زمینی من


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, gorize3, خط خطی های حمیدرضا
نوشته شده در جمعه 5 دی1393ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط امید | |

برف که می بارد همه وجود آدمی گرم می شود
با ذوق به زمین می آید ، با شور و حرارت

اما
وقتی می نشیند ، وقتی تنها می شود
وقتی سر به آسمان می گذارد و
فاصله عاشقیش را می سنجد
تمام وجودش سرد میشود
فشرده می شود ، کدر می شود، یخ می زند

کاش میدانست من با دیدن بارش گرمش هم
تمام وجودم یخ می زند
آخر با دانه دانه شان خاطره دارم

دوباره زمستان شد و نیامدی
دوباره برف آمد و نیامدی

چه سخت است این لحظات

در تاریکی شب منتظر ماشین ایستاده ام
تا خودم را از شر حضورشان راحت کنم
که دیگر یک ریز نیاییند ،بر شانه ام ننشینند و
انقدر نام و یاد تو را در گوشم زمزمه نکنند

دلم میخواهد بگذارم و بروم
اما جایش را نمی دانم

خودم را به صندلی پیر تاکسی می سپارم
تا شاید فراموشش کنم ، آنهم شاید .....

وقتی می بارد ، دیگر می بارد
خاطره و برف فرقی ندارد
راه فراری نیست

سکوت و آدم ناشناس
نفس و شیشه بخار گرفته
تاریکی و صدای برف پاک کن

همه دست در دستان هم گذاشته اند
تا مرا را خورد کنند ،تا سر به شیشه بگذارم و
خیره به چراغ قرمز روزگارم می شوم
همان که می رود و من هیچ وقت بهش نمی رسم

راننده خسته تر از آن است که بخواهد
گذر کند از چراغ خطر ماشین روبرو
اصلا چه فایده ای دارد ، بگذرد که چه ؟
خب چراغ دیگری نمایان می شود
چراغ قرمز که پایانی ندارد !!!

دیگر این دانه های برف نیستند که خود را
به شیشه چشمانم می کوبند

همه شان شدن خاطرات با تو
می آیند و یاداور نبودنت می شوند

انگار راننده بغض را از چشمانم خوانده است که
برف پاکن اش تند تر از همیشه می زند

داغ دلم آنقدر زیاد می شود که بخارش
هیچ برف و خاطره ای را قابل دیدن نمی کند برایم
آمده است تا با سوزشش
بخاری شود بر قلبم که دلتنگت نشود

اما نمی داند ، نمی داند
آنقدر دوستت دارم که با دستم
قلبی عاشقانه بر شیشه می گذارم
و نام تو را میانش حکاکی می کنم
تا شاید دانه های برف با دیدنش
شرمنده بارش خویش شوند

چه کنم با واقعیت ، چه کنم که
برف هم آمد و خبری از تو نشد
فرشته زمینی من


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, gorize3, خط خطی های حمیدرضا
نوشته شده در پنجشنبه 4 دی1393ساعت 0:37 قبل از ظهر توسط امید | |

Design By : Mihantheme