دنیای عاشقانه

دست نوشته هایم برای تو

تمامِ دنیا باید خلاصه شود
در یک چهاردیواری
پر از گلدان و عطر و عشق
تمامِ خوشی باید خلاصه شود
در صدایِ پایی که از راه پله ها
به سمتِ خانه می آید
و دخترکی که پشتِ در
یک بارِ دیگر خودش را در آینه برانداز می کند
یک لبخند می زند
و بی آنکه منتظرِ زنگِ در باشد
در را باز می کند
خوشبختی یعنی
اشتیاقِ دیدنِ چشمهایِ منتظر
و یک :
خسته نباشید
از زبانِ کسی که با فکرش
تمامِ مسیر را میان بُر زده ای
زندگی یعنی اگر امروز خنده هایش کم رنگ شد
تو بجایِ او بخندی
تا خدا فردایتان را
رنگین کمانی کند ...


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, عادل دانتیسم, زندگی یعنی اگر امروز خنده هایش کم رنگ شد تو بجایِ
نوشته شده در سه شنبه 2 دی1393ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط امید | |

هر دفعه شب یلدا می شود
میگویی سال دیگر شاید

خب نمیدانی عمر آدمی کوتاه است
آمدیم و سال دیگر برایم تکرار نشد
آن وقت دیگر هیچ وقت
یلدایت ، یلدا نمی شود ها

بیا امشب برای خودمان جشن بگیریم
فقط صدایش را در نیاوریم ، باشد ؟؟

آخر خوشی به ما ها نمی آید
می آیند و به جرم بی دینی عزایش می کنند !!!
آنها که نمیدانند همیشه یلدای غم داشته ایم و
این بار هوس رمضان قبل از رجب کرده ایم !!

بهش که فکر می کنم درون معده ام خالی میشود
هیجان نمی گذارد روی پاهایم به ایستم
شوق این وصال بی قرارم کرده است
باز که نگران شدی قربان چشمانت بروم
نکند نگران فاصله مان شده ای ؟
عیبی ندارد
چشم هایت را ببند به خانه عاشقانه هایمان می رویم
میخواهم تا بلندای شب از تو تعریف کنم
تو دلت قنج برود

من برایت انار دان میکنم
تو برایم فال بگیر
من برایت هندوانه قاچ میدهم
تو برایم تعبیر این فال شو

نکند هنوز هم بلد نیستی تخمه بشکنی ؟
فدای خنده های شیرینت
خب چند بار بگویم به خاطر دل من
ژاپنی اش را نگیر

باشد ، من برایت تخمه می شکنم
تو بر دستم نقل عاشقی بگذار

یه لحظه دقت کن ، خوب طعمش را مزه کن

میبینی ، ماهی خوردن با تو
دیگر سیر ترشی نمی خواهد
انتظار آمدنت زودتر از این ها
طعمش را هفت ساله کرده است

وای خدای من
آخر عاشقی مان چه می شود را
فقط تو میدانی و بس

عاقبتش هر گناه و جهنمی بشود
دل عاشق ما را هیچ هراسی نیست

فقط نگذار عاقبت یلدای امسالم
جهنم نبودنش بشود


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, gorize3, هر دفعه شب یلدا می شود میگویی سال دیگر شاید
نوشته شده در دوشنبه 1 دی1393ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط امید | |

تصاوير تو
از مقابلم رد مي شوند
بر مي گردند
رويا مي سازند
مي شكنند
نابودم مي كنند

هرچه فرياد مي زنم
من بارها از نيستي مرده ام
هيچ كلاغي خبر مرگم را روي هوا نمي گيرد
هيچ درختي پشت پنجره ام سبز نمي شود
و پنجره ام
مدتي ست
چشم اندازغمگيني دارد
مدتي ست
كسي دلش را نمي شكند
كسي به باز شدن هواي گرفته اش كاري ندارد
كسي كاري به كارم ندارد

مي ترسند
خانه هايشان را با درد اشتباه بگيرم
خودم را پخش کنم
تنهايي ام را به درو ديواربزنم

تصاويرتو
رد مي شوند
بر مي گردند
و هربارعمق بي كسي زني را پر مي كنند
كه همسايه ها اسم گورش را
خانه ي ارواح گذاشته اند .


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, منیره حسینی, تصاويرتو
نوشته شده در جمعه 28 آذر1393ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط امید | |

گاهی حتی با دلتنگی هایت هم لجبازی می کنی
تمام ثانیه هایت هم که تنگ شوند
هی میگویی:
الان است که نگرانم شود
دیگر باید سراغم را بگیرد...
گاهی گوشه ترین جای ممکن قایم می شوی
و در پس ذهنت می گذرد:
دنبالم می گردد
او پیدایم خواهد کرد...
گاهی دلت می خواهد
دلش را به شور بیندازی
و به شوق بیایی از این همه خواستن
از داشتن مهر کسی که نبضهایت را برای آرامش خیالش می شمارد
مبادا تند بزند
مبادا بگیرد...
گاهی دلت میخواهد
در شلوغی روزگارش
بیاید
تنگ در آغوشت گیرد
نفست که آرام گرفت
بگوید:تمام حواسم با توست!
با تو خوب من...!
کاش بداند...
گاهی این سوی دنیا می نشینی
دست نوازش بر سر اطمینانت می کشی
با بغض و لبخند میگویی:
میداند دلتنگم....

 

 


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, عادل دانتیسم, گاهی حتی با دلتنگی هایت هم لجبازی می کنی
نوشته شده در پنجشنبه 27 آذر1393ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط امید | |

ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ...ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯾﻢ ﺳﻮﮔﻨﺪ !ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺲ ﭼﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ،

ﯾﻪ ﮐﻼﻡ !

ﻣﻦ ...

ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﻧﻤﯿﮑﺸﻢ !!

ﮔﯿﺮﻡ ﺗﻤﻮﻡ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﻣﺎ ﻣﺎﻟﻪ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ ...

ﻣﺎ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﯾﻢ !ﮔﯿﺮﯾﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﯾﺮ ﯾﮏ ﺳﻘﻒ ﺭﻓﺘﻦ،

ﻋﺸﻖ ...ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻣﻌﯿﺎﺭ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺑﺎﺷﺪ !ﮔﯿﺮﯾﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﺳﻨﺪ ﺣﺮﺍﻡ ﺑﺎﺷﺪ !

ﻋﺠﯿﺐ ﺑﺎﺷﺪ !ﺑﺎﻭﺭ ﻧﮑﺮﺩﻧﯽ ﺑﺎﺷﺪ !ﻣﻦ ﺍﻣﺎ ...

ﮔﯿﺮ ﺍﯾﻦ ﮔﯿﺮﺍ ﻧﯿﺴﺘﻢ !

ﻣﻦ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ، ﮔﯿﺮ ﭼﺸﻤﺎﯼ ﺗﻮﺍﻡ !ﮔﯿﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ..


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, fateme mazarei, ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ
نوشته شده در چهارشنبه 26 آذر1393ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط امید | |

پاییز گذشت ...

یادت باشه جوابِ
تموم اون کوچه هایی که منتظر قدم زدن عاشقانه
من و تو بودن و نرفتیم
رو خودت باید بدی

یادت باشه جوابِ
تموم اون برگ هایی که واسه قدم های من که نه
ولی جون دادند زیر پای تو باشند
رو خودت باید بدی

یادت باشه جوابِ
تموم اون قطره های بارون که بارید

اما تو ، خونه بودی یا زیر چتر
رو خودت باید بدی

اصلا جواب پاییزی رو که
حروم کردی
رو خودت باید بدی

من تمام پاییز رو قدم زدم
حتی لحظه ای که
زمستون به دلمون
شبیخون زد

همه جا سفید شد
رد پاهای تو
که نیامدی
در آن کوچه

موهای من
در
کوچه و پس کوچه .


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, توحید هجرتی, پاییز گذشت
نوشته شده در شنبه 22 آذر1393ساعت 7:27 بعد از ظهر توسط امید | |

ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺧﯿﺲ ﻭ ﻏﻢ ﺯﺩﻩ ﻭ ﺗﺮﮎ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎ ﺣﺘﯽ ﻣﯿﺎﻥ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻢ ﺑﯽ ﺩﺍﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ .
ﻓﺮﯾﺎد ﻣﯿﺰﻧﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﭘﻮﭼﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ
ﺷﮑﺴﺘﮕﯽ ﺭﻭﺣﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ؟
ﭘﺮﻭﺍﺯ
ﺧﻮﺷﯽ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ؟
ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﻧﺎ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺗﻘﺪﯾﺮ ﺳﭙﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺧﺮﺳﻨﺪﻡ
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺟﺴﺎﺭﺕ؟
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ : ﺣﻤﺎﻗﺘﯽ ﺑﯿﺶ ﻧﯿﺴﺖ . ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺟﺴﺎﺭﺕ ﺍﺣﻤﻖ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺍم

ﺩﺭﻭﻏﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﻡ ﻭ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﺩﺭﻭﻏﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺑﺎﻭﺭﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ .
ﺭﯾﺎ ﮐﺎﺭﯼ ﻫﺎ
ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﭙﻨﺪﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺗﻪ ﺩﺭﺳﺘﮑﺎﺭﯾﺴﺖ .
ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﻫﺮﮔﺰ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﯼ ﺑﻪ ﺗﺴﺒﯿﺢ ﺍﯾﻦ
ﻣﻼﻫﺎﯼ ﺍﺳﺘﺨﺎﺭﻩ ﮔﯿﺮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ، ﺍﻣﺎ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺎﻧﺸﺎﻥ ﺑﺮ ﻧﻤﯿﺪﺍﺭﻡ ﻭ ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ، ﺧﻮﺏ
ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺑﺮﺍﯾﻢ . ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻡ .
ﮔﻮﯾﻨﺪ، ﻫﺮ ﭼﻪ، ﺩﺭﻭﻍ ﺭﺍ ﭘﺮﻭ ﺑﺎﻝ
ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﺩﻫﯽ ﻭ ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﺫﻫﻦ ﺗﺮ ﺑﺎﺷﺪ، ﺑﺎﻭﺭﺵ ﺳﺎﺩﻩ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ . ﺁﺭﯼ ﺑﻪ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﻏﺮﺍﻕ ﻫﺎﯼ ﮔﺰﺍﻓﯽ
ﮐﻪ ﺷﺪ، ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻫﺎ ﻧﺎﻣﻤﮑﻦ ﺗﺮﻧﺪ . ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ﻧﯿﺴﺖ .
ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻗﺪﻣﺖ ﺯﻣﯿﻦ
ﺣﺘﯽ ﻣﻮﺭﯾﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﻧﯿﺴﺘﻢ، ﺍﻣﺎ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻭ ﻏﻢ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﺑﺎ، ﺗﮏ ﺗﮏ ﻻﯾﺤﻪ ﻫﺎﯼ ﺷﮑﻞ ﮔﺮﻓﺘﻪ
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﺎﮐﯽ . ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﮎ ﻣﺪﻓﻮﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ، ﺗﺎ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﮐﻼﻏﻬﺎ ﻭ ﻻﺷﺨﻮﺭﻫﺎ ﺩﺭ
ﺍﻣﺎﻥ ﺑﻤﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﭼﻮﻥ ﻣﺘﺮﺳﮏ، ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺪﻫﻢ ﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮﺷﺎﻥ ﻭ ﻣﺤﺎﻓﻈﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺍﺯ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽ
ﻫﺎﯼ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, علی حسینی, ﺩﺭﻭﻏﻬﺎ
نوشته شده در شنبه 22 آذر1393ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط امید | |

خانم ها
آقايان
انگشتم را روی شقیقه ام گذاشته ام
همين حالا
اين ماشه را بچکانید
درست در پيشاني این شعر
که سرنوشت
عجيب
خط خطي اش مي کند

 

منیره حسینی


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, منیره حسینی, خوب نگاهم کن
نوشته شده در پنجشنبه 20 آذر1393ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط امید | |

خوب نگاهم کن
تو میدانی علت این همه بغضی که به گلویم مشت میکوبد چیست؟
ﺗﻮ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﻋﻠﺖ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﺼﯿﺒﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﻦ ﺯﺍﺩﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺧﺮﺩ ﺷﺪﻥ ﺳﺒﺰﯼ
ﺯﯾﺮ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻫﻢ ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ؟
ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺷﺪﻡ؟ ﭼﺮﺍ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺍﻡ ﺳﺴﺖ ﺍﺳﺖ؟ﭼﺮﺍ
ﺣﺘﯽ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﯿﺎﺩ ﻧﻤﯽ ﺁﻭﺭﻡ؟
ﺗﻤﺎﻡ ﺑﯿﻨﺎﯾﯽ ﺍﻡ ﻫﻤﻪ ﺍﺵ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻭ ﺣﺮﻑ ﺍﺳﺖ؟ﭼﺮﺍ
ﻣﻦ؟ !!! ﺣﺎﻻ ﺍﻣﺎ ﻋﻼﻣﺖ ﺳﻮﺍﻟﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﻧﺎﻓﺮﺟﺎﻡ ﺑﯽ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﻝ
ﺳﻨﮓ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺗﺎ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺣﺘﯽ ﺁﻥ ﺑﺎﻻ ﻧﺸﯿﻦ ﻫﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﺮﺍ ﻧﺪﺍﺩ ...
ﻗﻠﺒﻢ ﻣﺮﺽ ﺻﺮﻉ ﮔﺮﻓﺘﻪ ... ﻣﺪﺍﻡ ﻭ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺗﮑﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﺩ ... ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﻢ ﻫﻤﻪ ﻣﺘﺸﻨﺞ ﺍﻧﺪ ... ﺷﺒﻬﺎﻡ
ﻫﻤﻪ ﺍﺵ ﯾﻠﺪﺍ ... ﯾﻠﺪﺍﯾﻢ ﻫﻤﻪ ﺍﺵ ﻣﮑﺮﺭ ... ﻭ ﺗﮑﺮﺍﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺍﺿﻄﺮﺍﺑﯽ ﻣﺸﻮﺵ، ﺳﺮﺷﺎﺭ ...
ﺑﻪ ﺳﺎﯾﻪ ﮐﻪ ﻣﯿﺮﻭﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯽ ﺳﻮﺯﻡ ﻭ ﺁﻓﺘﺎﺏ ... ﻫﻤﯿﻦ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺑﯽ ﺍﻧﺼﺎﻑ ﺣﺘﯽ ﻣﺮﺍ ﺩﺭﺧﺎﻧﻪ،
ﺣﺘﯽ ﺩﺭ ﺍﻣﻦ ﺗﺮﯾﻦ ﺗﺎﺭﯾﮑﺨﺎﻧﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﺣﺲ ﺳﻮﺯﺵ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﻣﻦ ﻧﺨﻮﺍﺑﺪ ...
ﺷﺐ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻣﺸﻮﺩ ﺑﺎﺯ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺗﺮﺩﯾﺪﻫﺎﯼ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺮﺧﻮﺭﺩﻩ ﻋﺸﻖ ﺍﻣﺎ ﺑﯽ
ﺗﻮ ... ﻭ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺧﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﻣﭽﺎﻟﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﺩﻝ ﺑﻪ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﯼ ﺗﻠﺦ
ﺗﺮ ﺍﺯ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ ﺍﻡ ﻣﯽ ﺳﭙﺎﺭﻡ .


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, علی حسینی, خوب نگاهم کن
نوشته شده در سه شنبه 18 آذر1393ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط امید | |

سفر کلمه ای که مرا می ترساند (3)

چه قد زود دلم برایت تنگ می شود
می خواهم همه پل های گذشته را خراب کنم
می خواهم دست به سرقت بزنم
آری می خواهم دزد شوم !

نمی دانم من دینم ، دین نبوده است
یا تو مرا اسیر خویش کرده ای
چه فرقی می کند
مهم این است نیتش را کرده ام
توبه ای در کار نیست
انجامش می دهم

می خواهم در مقابل دیدگان همه
دیوار آسمان را بالا بروم و
زمان را بدزدم

این جور نگاهم نکن
خودم میدانم
اما ارزشش را دارد
همه باید بدانند
پای عشقت که به میان آید
همه چیز را قربانی میکنم
حتی گذشته پاک خویش را

نمی دانی چه میشود اگر بشود
همه گناهش را به جان می خرم
زمان را همچو ساعتی در دستانم میگرم
بی محابا عقربه ها را به سمت جلو میرانم
آنقدر می چرخانم تا سفرت تمام شود
تا زنده باشم و شاهد بازگشتت باشم

همچو کبوتری سفید به سوی من پرواز کنی
و من را غرق در وجود خویش کنی

بالهایت خسته شده است
مرا ببخش
خودت میدانی ،می دانی که اگر
می توانستم در کنارت باشم
بال هایت را نه از سر علاقه ام به تو
بلکم به خاطر خویش تیمار می کردم
طاقتش نیست تو را خسته ببینم

سرت را بالا میگیرم
به چشم هایت خیره میشوم
خستگی سفر را در چشمانت می خوانم
باز هم قلبم فشرده می شود
کاری نمی توانم انجام دهم
فقط اشک از گوشه چشمانم سرازیر می شود
ا
ین جور نگاهم نکن
نترس دستم بهش نمی رسد
زمان را می گویم
این دقایق نبودنت را نمیتوانم به جلو برانم
اما همه لحظاتش را به یاد تو و خاطرات با تو نفس می کشم

مرا ببخش
پاهایم بسته است
نمیتوانم در این سفر همراهت باشم
فقط با دستان کوچکم دعای خویش را بدرقه راحت میکنم

سفرت بخیر
زود برگرد
دلم انتظارت را می کشد
فرشته زمینی من


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, gorize3, خط خطی های حمیدرضا
نوشته شده در دوشنبه 17 آذر1393ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط امید | |

حرفها دارم در دل

می گزم لب به سکوت

دست بردار که گرخاموشم

با لبم هر نفسی فریاد است...

(شاملو)

 

 

 


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, شاملو, حرفها دارم در دل
نوشته شده در یکشنبه 16 آذر1393ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط امید | |

ﻭباز ﺳﻮﺳﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺣﺲ ﻧﻮﺷﺘﻨﻢ ، ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻗﺺ ﻗﻠﻤﺖ ﺭﻭﯼ ﺩﻓﺘﺮﭼﻪ ، ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺍﻓﺴﻮﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ...
ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﭼﻪ ﺳﺮّﯼ ﺳﺖ ﺩﺭ ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻧﻮﺷﺘﺎﺭﺕ ، ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻧﭽﻪ ﻭﺍﮊﻩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺳَﺮ ﺩﺍﺭﻡ، ﺑﻪ ﻃﻐﯿﺎﻥ ﻣﯽ
ﮐﺸﺎﻧﺪ ...
ﻋﺠﯿﺐ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻤﺖ؛ ﺣﺎﻝ ﻧﻮﺷﺘﻨﻢ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻋﻮﺽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ !
ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺕ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺳﺤﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ،ﺑﺎ ﻟﻔﻆ ﺑﻪ ﻟﻔﻆ ﺍﺕ ،ﺍﯾﻦ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ
ﺫﻫﻨﻢ


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, علی حسینی, ﻭباز ﺳﻮﺳﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺣﺲ ﻧﻮﺷﺘﻨﻢ
نوشته شده در پنجشنبه 13 آذر1393ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط امید | |

هرجور که حساب می کنم؛ می بینم کم می آید .. اشکهایم.. خستگی هایم .. نفس هایم
تا به کِی از سرِ خفه کردنِ بغض نفس در سینه حبس کنم ؟؟ .. همین روزهاست که هوا برش دارد
و دیگر باز نگردد .. نفس م را می گویم.. وَ اِلا اینجا بی هوا می روند و پشتشان را هم نگاه نمی کنند
خودمانیم ! .... بودن چه سخت است.. گاهی به آنها که می روند عجیب حق می دهم
انگار اینها که می گویند : رفتن؛ رسیدن است
بی راه نمی گویند ..!
ما مانده ایم و هنوز هم مانده ایم و به هیچ چیز جز یک مشت شعرِ مچاله شده و چند قطره اشک
به هیچ کجا نرسیده ایم .. نه به کوهی.. نه به دشتی .. نه به یاری نه به یاری نه به یاری...
و انگار همین روزهاست که خودمان هم ما را وداع گوید
هرطور که به آینه نگاه می کنم می بینم پیر شده ام ! ... خنده هایم هم رنگ باخته
خودم هم خودم را باخته ام ...
و حالا دیگر نمی دانم خاکِ کدامین راه را باید بر سرم بریزم
تا همه باورشان شود
مانده ام .. در مانده ام ..
درمانده ...

 


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, عادل دانتیسم, مانده ام
نوشته شده در چهارشنبه 12 آذر1393ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط امید | |

آدم هايي هستند كه وقتي نيستند
انگار چيزي كم داري
وقتي هستند انگار پشتت را به كوه سپرده اي
خيالت راحت است وقتي بودنشان را كنارت حس مي كني
وقتي نگاهت مي كنند،
صدايت مي زنند،
كنارت قدم مي زنند و با تو حرف مي زنند
از هميشه حالت بهتر است، قوت قلب مي دهد حضورشان.
آه كه چقدر كمند،نايابند و نايافتني،
و چقدر دوست داشتني هستند و خواستني و
چه خوشبختي عظيميست بودنشان كنارت...
ناگزيرم از اين "اما"
اما اين را هم مي دانيم
كه بودنشان هميشگي نيست ،هيچكس براي هميشه نمي ماند
گاهی مرگ آنها را ما می گیرد و گاهی هم دست روزگار ...
این روح است که می ماند
و جدايي تن امري ست تغيير نايافتني و اين ما هستيم كه بايد اين لحظه هاي بودن كنار هم را،اين اندك زمان هاي دوست داشتن را قدر بدانيم و شادي را مهمان هميشگي سفره ي دلمان كنيم...
و من اين باهم بودن هاي خوب را برايتان آرزومندم ...


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, عادل دانتیسم, انگار چيزي كم داري
نوشته شده در سه شنبه 11 آذر1393ساعت 2:45 بعد از ظهر توسط امید | |

ﭼﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﺑﺎ ﻣﻦ؟
ﺣﺘﯽ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﻡ ﻫﻢ ﺭﺍﻏﺐ ﺑﻪ ﺩﻋﺎ
ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ؟ﭼﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺧﻮﺩ ﻧﯿﺰ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ؟ﭼﻪ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ
ﭼﯿﺴﺖ؟ﺍﺯ ﮐﺪﺍﻡ ﺳﯿﺎﻫﭽﺎﻝ ﻣﺼﯿﺒﺖ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻧﺎﻟﻪ ﺍﺕ ﮐﻨﻢ؟

ﻫﺎﺍﺍﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﻮﺍﻡ ! ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﭘﯿﺪﺍﯾﺖ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺣﺎﻻ ﺑﺎ ﺁﺷﻨﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﺑﺨﺶ ﻗﻠﺒﻢ ﻫﻢ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺍﻡ !!! ﺍﺯ
ﮐﺪﺍﻡ ﻧﺤﺴﺴﺘﺎﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻃﻠﺴﻢ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﺩﻋﺎ ﺑﺸﮑﺎﻧﻢ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺁﺯﺍﺭﻡ ﻣﯽ
ﺩﻫﯽ؟ﭼﺮﺍ ﺁﻣﺪﯼ؟ ﻣﮕﺮ ﺍﺯ ﺷﮑﺴﺘﻨﯽ ﻏﺮﻭﺭ ﻣﻦ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﯽ ﭘﻨﺎﻩ ﺳﺮ ﻣﻦ ﻭ ﺍﺯ ﺣﺴﺎﺳﯽ
ﺩﺳﺘﺎﻥ ﻣﻦ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺷﺘﯽ؟ﻣﮕﺮ ﺩﺭ ﺳﺮ ﺗﻮ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺩﺭ ﻗﻠﺐ ﺗﻮ ﻧﻮﮎ ﺳﻮﺯﻧﯽ ﻋﺎﻃﻔﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ
ﻣﺮﮒ ﻣﻦ ﺭﺿﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﯽ؟ﺍﺯ ﮐﺠﺎﯼ ﺗﻮ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ؟ﻣﮕﺮ ﺧﻮﺩﺕ ﺳﺎﯾﻪ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺑﻪ
ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺳﯿﺎﻩ ﺳﺎﯾﻪ ﺷﻮﻡ ﻣﻨﯽ؟ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺷﮏ ﺑﺮﯾﺰﻡ ﺭﻫﺎﯾﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟ﭼﻘﺪﺭ ﻣﺎﺗﻢ ﺣﺮﺍﻡ ﮐﻨﻢ ﭼﻘﺪﺭ ﺛﺎﻧﯿﻪ
ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﻢ ﺑﻠﮑﻪ ﺑﺮﻭﯼ؟
ﺑﺨﺪﺍ ﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺳﺮ ﺭﻭﯼ ﺗﻦ ﺑﯽ ﭘﯿﮑﺮﻡ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ... ﭼﺮﺍ ﺗﺮﮐﻢ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ؟ﺑﺮﻭ ... ﻣﻦ
ﻣﺪﺗﻬﺎﺳﺖ ﺗﺴﻠﯿﻤﻢ ... ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﯽ؟ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﻝ ﺣﺮﺍﻡ ﺗﻮ ﺷﺪﻡ ... ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﻝ ﺑﻪ ﺑﻮﺩﺕ ﺳﺎﺧﺘﻢ
ﻭ ﺑﺎ ﺩﺭﺩﻫﺎﺕ ﺳﻮﺧﺘﻢ ... ﺯﺩﯼ ﻭ ﻣﻦ ﺧﺮﺩ ﺷﺪﻡ ... ﺷﮑﺎﻧﺪﯼ ﻭ ﺷﮑﺴﺘﻢ ... ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﺍﯾﻦ ﺟﺴﻢ ﻏﻠﻂ
ﺍﻧﺪﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﺭﻭﻏﮕﻮﺗﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ ... ﻣﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻓﺮﺳﻮﺩﻩ ﺍﻡ ... ﺑﺒﯿﻨﻢ ﻣﮕﺮ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﻓﺮﺗﻮﺕ
ﻭ ﺍﯾﻦ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﻣﺴﺘﻬﻠﮏ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺳﺮ ﮐﻬﻨﻪ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﯽ؟!
ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﯾﺪﻩ ﺍﻡ ... ﮐﯽ ﺑﺮﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ ﺍﺯ ﻣﻦ؟ !!!


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, علی حسینی, ﮐﯽ ﺑﺮﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ ﺍﺯ ﻣﻦ
نوشته شده در یکشنبه 9 آذر1393ساعت 1:4 قبل از ظهر توسط امید | |

ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯿﻢ ...
ﭼﻪ ﺗﻨﻬﺎ،ﭼﻪ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ...
ﺍﻣﺎ با ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ ...
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺭﻭﺣﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ، ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ...
ﺑﯽ ﺻﺪﺍ،ﺑﯽ ﻫﯿﺎﻫو
ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ...
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺁﮊﺍﻧﺲ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﺭﺳﯿﺪﯾﻦ!
ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﺑﺎﻗﯽ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ؟
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻮﻕ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﻮﯼ ؟!
ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺻﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ : ﺣﻮﺍﺳﺖ ﮐﺠﺎﺳﺖ ؟!
ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ...
ﺷﻨﯿﺪﯾﻢ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ...
ﺧﻮﺍﻧﺪﯾﻢ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ...
ﺩﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ...
ﻭ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﺧﻮﺩﺵ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺷﺪ
ﺁﻫﻨﮓ ﺑﺎﺭ ﺩﻫﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪ
ﻫﻮﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪ
ﺗﺎﺭﯾﮏ ﺷﺪ
ﭼﺎﯼ ﺳﺮﺩ ﺷﺪ
ﻏﺬﺍ ﯾﺦ ﮐﺮﺩ
ﺩﺭ ﯾﺨﭽﺎﻝ ﺑﺎﺯ ﻣﺎﻧﺪ ...
ﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻗﻔﻞ ﻧﮑﺮﺩيم
ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ﮐﯽ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ
ﻭ ﮐﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺑﻨﺪ ﺁﻣﺪ
ﻭ ﮐﯽ ﻋﻮﺽ ﺷﺪيم
ﮐﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺘﺮﺳﯿﺪﯾﻢ ...
ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻧﺨﻨﺪﯾﺪﯾﻢ ...
ﻭ ﺩﻝ ﻧﺒﺴﺘﯿﻢ ...
ﻭ ﭼﻄﻮﺭ ﯾﮑﺒﺎﺭﻩ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﯾﻢ ...
ﻭ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺳﻔﯿﺪ ﺷﺪ ...
ﻭ ﺍﺯ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﮐﯽ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ؟!
ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ با ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ ...


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, پابلو نرودا, ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ با ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ
نوشته شده در یکشنبه 9 آذر1393ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط امید | |

جمعه ها را نمی شود به تنهایی سپری کرد
باید کسی را داشته باشی
تا ساعت های غم انگیزِ ملال آور را به پایان برسانی
کسی که از جنسِ خودت باشد
نگاهت را بخواند،بغض صدایت را بفهمد
جمعه ها باید کسی را داشته باشی
تا دستانش را در دستانت بگذاری و تمام شهر را قدم بزنی
کسی که در کنارش زمان و مکان را از یاد ببری
جمعه ها به تنهایی تمامت می کنند اما تمامی ندارند. . .


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, حاتمه ابراهیم زاده, جمعه ها را نمی شود به تنهایی سپری کرد
نوشته شده در جمعه 7 آذر1393ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط امید | |

از تـــو
چیز زیادی نمی خواهم
دستم را که بگیری
گرم می شوم .
لبخند که بزنی
دنیا شیرین می شود
آن قدر که این فنجان قهوه
زیر باران فجایع
بچسبد‌
ماه پا به فالم بگذارد
و ستارگان
دیـگر
خاری به چشم شب هایم نباشند ... !


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, عادل دانتیسم, از تـــو چیز زیادی نمی خواهم
نوشته شده در جمعه 7 آذر1393ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط امید | |

اینکه نگاهم را می دزدم
اینکه حرفهایم را یکی در میان به زبان
می آورم
اینکه تا می گویید سلام با کمی فاصله و تردید
می گویم
سلام ! ...
اینکه به وقتِ خداحافظی دستانم می لرزد
تقصیرِ کسی نیست ...
مقصر دلِ من است که با هر سلامی
باورش شد که خداحافظی در میان نیست ...
که تا کسی حالِ روزهایش را پرسید
برایِ لبخندِ لبانش گفت
عجیب خوب می گذرد بر من روز و ماه و سال ...
آری این جا هیچ کس
مقصر نیست.... !


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, عادل دانتیسم, این جا هیچ کس مقصر نیست
نوشته شده در پنجشنبه 6 آذر1393ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط امید | |

دیگر چیزی را در وجود خویش دنبال نمی کنم
دیگر (من) در من باقی نمانده است
همه (من) تو شده است
نفسم،نگاهم،کلامم،لبخندم ،جانم
همه تو شده است
در تو غرق شده ام
دیگر آیینه ای نیست که بتواند من را نشان دهد
همه ( من ) تو شده است
حتی ظاهرم را هم نمیبینم
حال آنکه
تو {تو} مانده ای
و (من) که {تو} شده است را نمی پذیرد

تو مقصر نیستی
این من هستم که تو شدم و
تو و تو هیچ وقت ما نمی شود
تو و تو هیچ وقت عاشق نمی شود
تو و تو فقط یک بازنده دارد که آن بازنده
تو (من) می باشد
هم من خود را گم کرده است
هم تو {تو } نشده است
ما شدن که جای خود دارد !!!

فهمیده بودم که من و من ماندن هم ما نمی شود
به خدا نمی شود
(من) نماندم چون تو را می خواستم
تو شدم چون تو را میخواستم
تو شدم چون عاشق تو شدم

عشق به تو نماد است
نماد بیماری دلخوش کنک
نماد شادی و شور صادقانه و کودکانه
نماد عملکردی از سر دل و احساس نه از سر عقل
نماد دیوانگی

دیوانه همیشه بازنده شطرنج است
سیاه و سفید برایش فرقی نمی کند
میخواهد به شاهش برسد
بی محابا گام بر میدارد
سرباز و رخ و اسب همه را روانه میدان می کند
همه را قربانی رسیدن به شاهش میکند
پنداری ساده دارد و تو را هم چو خویش دیوانه میداند
دیوانه ای که میخواهد (من ) او شود
اما افسوس
در دیوانگی بازنده ، دیوانه واقعی است
دیوانه ای که دیوانه است
من خویش را رانده است تا تو شود
اما تو من او نشده ای

میداند و باور دارد
من و من ما نمی شود
تو و تو ما نمی شود
من و تو هم ما نمی شود
فقط
من(تو) و تو (من) هست که ما میشود
ما نشان یک روح می شود
روحی واحد از دوجنس و دو جسم مختلف
روحی با نام بلند عشق

با این سرگردانی چه کنم با معرفت
من از من خویش گذشتم
تو {تو} هم نشدم
چیزی نگو خودم میدانم

در قانون شطرنج
دیوانگی = کیش و مات


برچسب‌ها: پست عاشقانه, پست های فیسبوکی, جدایی, gorize3, خط خطی های حمیدرضا
نوشته شده در سه شنبه 4 آذر1393ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط امید | |

Design By : Mihantheme