دنیای عاشقانه

دست نوشته هایم برای تو

دیگر چیزی را در وجود خویش دنبال نمی کنم
دیگر (من) در من باقی نمانده است
همه (من) تو شده است
نفسم،نگاهم،کلامم،لبخندم ،جانم
همه تو شده است
در تو غرق شده ام
دیگر آیینه ای نیست که بتواند من را نشان دهد
همه ( من ) تو شده است
حتی ظاهرم را هم نمیبینم
حال آنکه
تو {تو} مانده ای
و (من) که {تو} شده است را نمی پذیرد

تو مقصر نیستی
این من هستم که تو شدم و
تو و تو هیچ وقت ما نمی شود
تو و تو هیچ وقت عاشق نمی شود
تو و تو فقط یک بازنده دارد که آن بازنده
تو (من) می باشد
هم من خود را گم کرده است
هم تو {تو } نشده است
ما شدن که جای خود دارد !!!

فهمیده بودم که من و من ماندن هم ما نمی شود
به خدا نمی شود
(من) نماندم چون تو را می خواستم
تو شدم چون تو را میخواستم
تو شدم چون عاشق تو شدم

عشق به تو نماد است
نماد بیماری دلخوش کنک
نماد شادی و شور صادقانه و کودکانه
نماد عملکردی از سر دل و احساس نه از سر عقل
نماد دیوانگی

دیوانه همیشه بازنده شطرنج است
سیاه و سفید برایش فرقی نمی کند
میخواهد به شاهش برسد
بی محابا گام بر میدارد
سرباز و رخ و اسب همه را روانه میدان می کند
همه را قربانی رسیدن به شاهش میکند
پنداری ساده دارد و تو را هم چو خویش دیوانه میداند
دیوانه ای که میخواهد (من ) او شود
اما افسوس
در دیوانگی بازنده ، دیوانه واقعی است
دیوانه ای که دیوانه است
من خویش را رانده است تا تو شود
اما تو من او نشده ای

میداند و باور دارد
من و من ما نمی شود
تو و تو ما نمی شود
من و تو هم ما نمی شود
فقط
من(تو) و تو (من) هست که ما میشود
ما نشان یک روح می شود
روحی واحد از دوجنس و دو جسم مختلف
روحی با نام بلند عشق

با این سرگردانی چه کنم با معرفت
من از من خویش گذشتم
تو {تو} هم نشدم
چیزی نگو خودم میدانم

در قانون شطرنج
دیوانگی = کیش و مات


برچسب‌ها: پست عاشقانه, پست های فیسبوکی, جدایی, gorize3, خط خطی های حمیدرضا
نوشته شده در سه شنبه 4 آذر1393ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط امید | |

بیا باز فریب بخوریم. تو فریب حرف های مرا، من فریب نگاه های تو را. مگر زندگی چه می خواهد به ما بدهد که تو از من چشم بر نداری و من نگویم دوستت دارم؟ من نگفتم. همیشه فکر می کردم هیچ وقت برای گفتن «دوستت دارم» دیر نمی شود. با خودم فکر می کردم شاید در لحظه ای که آسمان بین آبی و نارنجی مردد است، زیر باران بدون چتر... شاید فردا. خدا را چه دیدی. شاید فردا در یک ثانیه بی برگشت که انتظارش را نداریم، جرأت پیدا کنم و بگویم دوستت دارم. اما هزاران فردا آمد و رفت. تو دیگر نگاهم نکردی. خسته شده بودی از انتظار. و من هنوز به دنبال فردایی بودم. به دنبال فردایی که آن جمله کوتاه و دوست داشتنی را بر زبان بیاورم. چشم بر هم زدم. دیگر تو را ندیدم. رفته بودی. در اضطراب فردایی که منتظرش مانده بودم. در هجوم موهای سپیدم که شهامت یک دوستت دارم ساده را از من گرفته بود. من پیر شده بودم. گم شده بودم در حسرتی که در دلم به یادگار ماند. از بس که منتظر ماندم تا فردایی بیاید که مرا از غرورم جدا کند. فردایی که بالاخره از راه رسید اما دیر. آنقدر دیر که تو رفته بودی و در کوچه باد می آمد. بادی که ابتدای ویرانی بود.

 

 


برچسب‌ها: پست عاشقانه, پست های فیسبوکی, جدایی, تو دیگر نگاهم نکردی, همیشه فکر می کردم هیچ وقت برای گفتن «دوستت دارم» د
نوشته شده در یکشنبه 2 آذر1393ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط امید | |

چه قدر برنامه ریزی کرده بودم
چه قدر وقت گذاشته بودم
همه چی را با عشق و علاقه آماده کرده بودم
نه عشق و علاقه ای زمینی ، همه را با عشقی آسمانی آراسته کرده بودم
توضیح و توصیفش دردی را دوا نمی کند
مهم این است که نیامدی تا ببینی

خودت گفتی ، گفتی نمیتوانی بیایی
اصراری نکردم ، همه چی بهم گره خورده بود
اما باید خودت انتخاب می کردی
شاید این بار قسمتت جایی دگر بود
فقط این من بودم که بهم ریختم
از درون فرو ریختم ، دلم گرفت

دیگر دل و دماغ رفتن را نداشتم
نه اینکه نخواهم بروم ، پاهایم توان رفتن نداشت
اما چه کنم گاهی اوقات تقدیر دستش
ما را به سوی خویش خوانده است از قبل

زیاد دور نبود ، در را که باز کردم
چند پله پایین تر رسیدم به حیاط خانه مان
به همان حیاط همیشگی که این بار تغییرش داده بودم
حالا که خوب نگاه میکنم زیبا نشده است
بیشتر دل حیاط مان هم مثل دل من گرفته است
خودم سیاه پوشش کردم ، خودم تک تک پرچم های عزا را
به تن عریانش پوشاندم

خوب که فکر میکنم دلم برای خودم می سوزد
شاید سال دیگر نباشم ، شاید سال دیگر نفس نکشم
و این شب ها سخت برای هر کسی تکرار می شود

اگر بودی ، دیگر خیالت ، دیگر رویایت فکرم را آزار نمی داد
اگر بودی ، حتی پشت حصار سیاهی
همان حصار جدا کننده حریم انسانی از دید اسلامی !!
دیگر فکرم به پیش تو پرواز نمی کرد

خدا را چه دیدی ، شاید آمدی
سپرده ام برایت جا بگیرند
امکان دارد دیر برسی و دیگر جا نباشد
فرازهای جوشن کبیر پی در پی خوانده می شود
خبری از تو نمی شود، امیدهایم رو به اتمام هست

نگاهی به آدم ها میندازم ، خوب که نگاه میکنم
میبینم فقط من تنها نیستم ، این جا همه تنها هستن
این جا همه آمده اند تا درد تنهایی خویش را بگویند
آخر زمانه عوض شده است
دیگر حتی چاهی برای درد دل نمانده است

قرآن را که باز کردم ، روبروی صورتم که گرفتم
تو را و آرامش تو را آرزو کردم
قرآن را که به سر گذاشتم ، از خدا خواستم مرا ببخشد
ببخشد اگه روزی دلت را شکستم ، اگر باعث ناراحتی فرشته اش شدم
به نام علی که رسیدم ، دیگر اشک مجال فکر کردن را از من گرفت

همه چی گذشت و تمام شد ، دیگر سحر رو به اتمام است
من ماندم و حیاط سیاه پوش خالی
آخر هم نیامدی ، هرقدر هم منتظرت بودم نیامدی
نیامدی و من همه فکرم و دعاهایم را برای تو کنار گذاشتم

تو را دعا کردم تا خودم آرام شوم
تو را دعا کردم تا دل خویش را خوشحال کنم
امشب گذشت و توشه ای برای خویش بر نداشتم
یک شب دیگر بیشتر نمانده است

بیا تا حضورت را احساس کنم ، تا شاید آرام شوم
تا شاید بتوانم کمی ، فقط کمی خودم را دعا کنم
منتظرتم
فرشته زمینی من


برچسب‌ها: پست عاشقانه, پست های فیسبوکی, جدایی, gorize3, خط خطی های حمیدرضا
نوشته شده در شنبه 1 آذر1393ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط امید | |

امشب گلایه ای ندارم
میخواهم شمشیر عشقم را تیز کنم
به افکار پلیدم ناشی از رفتن تو حمله کنم
و همه خاطرات تلخ نبودنت را نابود کنم
دلم میخواهد ببخشمت
میدانی، توانایش را دارم
میبخشم همچون خدایی که می بخشد
خدایی که از سر قدرت و بی نیازی می بخشد
من هم میبخشم اما نه از سر قدرت
انقدر خورد شده ام که دیگر قدرتی در من نمانده است
می بخشم از سر عشق از سر دوست داشتن
آری دوست داشتن هم خود نشان قدرت است
اما نه قدرت والا
قدرتی که زنجیری محکم به گردنم می بندد
و مرا به چهار سوی ضعف می کشاند
می بخشمت چون دلم هوای عاشقانه هایمان را کرده است
دلم هوای کافه های خالی صبح گاهی را کرده است
من و تویی که ما می شدیم
زمین و زمان را در هم می شکستیم
به سوی آسمان های زیبایی و قدرت پرواز میکردیم
هرچه فکر میکنم میبینم باید ببخشمت
تا بتوانم دوباره ما شوم
اینبار من ، تنها هستم که با ببخشم با خدای خویش ما میشوم
به بلندای کوه ها پرواز میکنم و از آنجا تو را نظاره میکنم
دیگر آنقدر کوچک شده ای که خودت را نمیبینم
چه به رسد به اشتباهاتت
میبخشمت تا روح خویش را جلا بدهم
تا شروعی دوباره داشته باشم
تا شاید بتوانم فراموشت کنم
زندگیم را تغییر دهم
تا شاید عشقی جدید را تجربه کنم
میدانم که این خیالی خام است
من قدرت این کار را نخواهم داشت
زیرا دلم عاشقانه هایمان را می خواهد
پس میبخشمت تا یاد عاشقانه هایمان زنده بماند
نمیتوانم عنکبوت گناهانت را در ذهنم نابود کنم
اما میتوانم فعلا تارهایش را از بین ببرم و
برای زمانی کوتاه نقشی تمیز از عاشقانه هایمان داشته باشم
همان
انتظارهای شیرین ، حس گرم با تو بودن ، خنده های دلچسب
میبخشمت نه برای تو
بلکه برای خودم
هرچند کوتاه و سست
اما میبخشمت
گلایه ای هم ندارم
چون
دلم بدجور هوای عاشقانه هایمان را کرده است


برچسب‌ها: پست عاشقانه, پست های فیسبوکی, جدایی, خداوندا, gorize3
نوشته شده در شنبه 1 آذر1393ساعت 0:57 قبل از ظهر توسط امید | |

به رد پاهایت روی برف قسم
این زمستان هوایت را نخواهم کرد
به سرم زده ببازم به دلم
اصلاً تاس می اندازم
فرد آمد می روم
زوج آمد نمی مانم

 


برچسب‌ها: پست عاشقانه, پست های فیسبوکی, جدایی, آزاده پیرای, به رد پاهایت روی برف قسم
نوشته شده در پنجشنبه 29 آبان1393ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط امید | |

کوتاه بیا!
عمرم
به نیامدنت
قد نمی‌دهد...


برچسب‌ها: پست عاشقانه, پست های فیسبوکی, جدایی, کامران رسول زاده, کوتاه بیا
نوشته شده در پنجشنبه 29 آبان1393ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط امید | |

من
تو را فروختمت ...
به تمام خاطرات خوب !
من
تو را بی نیاز شدم
به رسم ِ تمام نبودن هایت
من ...
تو را
بی تو
زندگی میکنم این روزها ...!

 


برچسب‌ها: پست عاشقانه, پست های فیسبوکی, جدایی, عادل دانتیسم, زندگی میکنم این روزها
نوشته شده در سه شنبه 27 آبان1393ساعت 8:15 بعد از ظهر توسط امید | |

ﺩﻟﯽ ﺧﺴﺘﻪ
ﺍﺯ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺍﯼ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ
ﭘﺎﻫﺎﯼ ﻓﻠﺞ ،
ﭼﻤﺪﺍﻧﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ
ﺑﯽ ﻋﺼﺎ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﻢ
ﻗﺪﻡ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ
" ﻣﻦ" ﺑﻪ ﺗﺒﺴﻢ ﻭ ﺳﮑﻮﺕ ،
" ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ " ﺑﻪ ﮐﻤﺎ ﺭﻓﺘﻪ ﯼ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﺍﻡ ،
ﻓﻘﻂ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺑﻤﺎﻧﻢ


برچسب‌ها: پست عاشقانه, پست های فیسبوکی, جدایی, علی حسینی, ﭼﻤﺪﺍﻧﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ
نوشته شده در سه شنبه 27 آبان1393ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط امید | |

ﭼﻮﻥ ﺳﮕﯽ ﭘﯿﺮ ،
ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺑﯽ ﺳﮑﻨﻪ ﺍﻡ
........س! ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺗﻮﻫﻢ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺘﺮﻭﮐﻪ ﻣﺜﻪ ﺍﺭﻭﺍﺡ ﻫﺎﺭﯼ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ
ﺁﻩ ،
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮔﻮﯾﯽ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻫﺎ ﺑﻮﯼ ﺩﺯﺩﯼ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ...............

 


برچسب‌ها: پست عاشقانه, پست های فیسبوکی, جدایی, علی حسینی, گاهی زایش روز چنان برایم سخت و دشوار است
نوشته شده در دوشنبه 26 آبان1393ساعت 2:52 بعد از ظهر توسط امید | |

 

 

 

سلام دوستای گلم

 

نمیـــــــــــــــــدونم چی باید بگـم

 

گریـــه امـــــونم نمیـــــــده

 

دلـــــم گرفتــــه از این دنیـــا ... بــــــاورم نمیشـه

 

چرا آخه خـــدا ؟! چرااااا!!!

 

فکر می کنم این متن و آهنگ  که آخرین اثر این اسطـوره بوده

 

گویای همه چیز باشه

 

من چیزی نمی تــــــــونم بگم

 

 

 

ایــــــــــــران تسلیـــــــــــــــــــــــــــــــت

 

 

 

 

 

بارون صدای احساسه
نم بارون چشاتو میشناسه
تو رو از دســـــــــــــــــــــت دادم
توی لحظه آدم دنیاشو میبازه
تلخه سکوته این خونه
آخه غیر از خدا کی می دونه
تو دلم آتیشه با تو بهتر میشه حال این دیوونه
این روزهــا سخـــت تر از اونیه که باور کنی
مگه میشه با یه خاطــره سر کنی


 


یه جوره هـــــــق هــــــق زدم صدام زخمیه
این اون دردیه که نمی فهمیه
یه دفعه پَــرپــَر شد پــَر پـــــروازمون
گرفتـــــــــــه س چقدر دل آسمــــــــــــــــون

 

 

 

روحت شاد مرتضی عزیز

 

بدون یاد و خاطراتت همیشه با ماست

 

به خاطر تموم سال هایی که با صدات بهم آرامش دادی

 

به خاطر تموم شب هایی که با آهنگای تو

 

اشک ریختم

 

و زخمام رو تسکین دادم

 

ازت ممنونم

 

آهنگ ِ "ستایش" ت بهترین آهنگیه که ازت شنیده بودم

 

آهنگی که هیچ وقت برام تکراری نمیشه

 

و هر روز گوشش میدم

 

اما این بار فک کنم

 

وقتی می خونی :

 

دوباره نم نم بارون، صدای شرشر ناودون

 

دل بازم بیقراره

 

دوباره رنگ چشاتو، خیال عاشقی باتو

 

این دل آروم نداره نداره نداره

 

شبامو و خواب نوازش، دوباره هق هق و بالش

 

گریـــه یعنی ستــــــایش

 

:

 

من بیشتر از قبل اشکـــــــــــــــــــ بریزم

 

کاش بـــودی مرتضـی

 

کاش نمی رفتـــی

 

کاش خدا صدامونو می شنیــــــــــــــــــــــد

 

 

 

آرزوی صبـــری جمیــل برای خانـــواده ی گل ِ ش

 

و تموم دوستدارانش دارم

 

 

 

خداحافظ اسطـــوره ی ایــران

 

خداحافظ افتخـــار ِ کشـورم

 

خداحافــــــظ مرتضـــــــــــــی

 


برچسب‌ها: مرتضی پاشایی, رفتن مرتضی, خدایا معجزه کن, زجر جدایی, تسلیت ایران
نوشته شده در جمعه 23 آبان1393ساعت 5:54 بعد از ظهر توسط وحید| |

گاهی دلت تنگ می شود
تنگ
تنگ
تنگ
آنقدر تنگ ، که دیگر اسمش دل نیست
شاید نقطه ای جا مانده،
از خاطراتی دود شده باشد ، در اعماق وجودت

که روزی نامش دل بود و تنگ می شد !


برچسب‌ها: پست عاشقانه, پست های فیسبوکی, جدایی, عادل دانتیسم, گاهی دلت تنگ می شود
نوشته شده در جمعه 23 آبان1393ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط امید | |

کاش فقط مردن معنی نبودن می داد
با یک سنگ لحد و مشتی خاک وجودت را تمام شده فرض می کردند

دیگر راحت می شدی ، آزادِ آزاد
دیگر نگاه مردم ، صدای مردم ، دروغ مردم آزارت نمی داد
دیگر بود و نبود فرشته ات تفاوتی در لبانت نمی ساخت

فقط گه گاهی آنهم شاید از سر فراغت با تکه سنگی
درب اتاق خواب خاموشت را به صدا در می آوردند
تا چشمانت را باز کنی و به یاد بیاوری که واقعا تنها مانده ای

اما
ای کاش واقعا همین بود ، آنوقت نفس خنک می کشیدی !!
بگذار کمی فکر کنم ؟ مگر مرده نفس می کشد ؟

خب راستش من که دیگران را نمیدانم
اما خودم را یقین دارم که با جسمی مرده نفس می کشم
اصلا خدا در خلق من خداییش را تمام کرده است
مرده ام ولی نفس می کشم ، غذا میخورم ، راه میروم

این سخت ترین کار این دنیاست

نمیتوانی به هیچ کس بفهمانی دلت هیچ چیز نمی خواهد
خسته ای ، میخواهی سر به روی بالشی سنگی بگذاری
اما زمان رفتنت فرا نرسیده است

نه این که دل زده و افسرده باشی
نه این که هوس خود قربانی داشته باشی !
فقط زودتر از سنت پیر شده ای و زمان را هم غافلگیر کرده ای
همان زمان که تمام عمر تو را به انتظار نشانده است
و همان انتظاری که عاقبتش بی فرجام ماند

دیگر برای من میل رسیدنت کور شده است
چرخ گردون می گذرد ، درست هم میگذرد
کوه به کوه نمی رسد ، آدم به آدم چرا

اما چه رسیدنی ؟ وقتی میرسی که
تمام شمع وجودم برای رسیدنت آب شده است
نخ احساسم چنان سوخته است که دیگر
با آتش هیچ کبریتی گر نمی گیرد
حتی اگر آتش همان اوی زندگیم باشد

بی تفاوت به چشمانش زل میزنی ، بی هیچ حرف و کلامی
دیگر دلت نمیخواهد بیشتر پیشت بماند
فقط پاهایت بی قرار می شود
دلشان میخواهند بروند ، نمی توانند
چون محکوم به ماندن هستند

آرزو میکنم که تو زودتر بروی
آخر دیگر این ، آن من گذشته نیست
که در دل ایت الکرسی ماندنت را بخواند

فقط میخواهد بروی تا آرام شود
تا چشمانش خیس و بارانی نشود

تو میروی اما فرقی به حال چشمانم نمی کند
باز هم میبارد ، انگار چشمانم هم دل دارد

دلش برای خواستنت تنگ میشود
نه از آن خواستن های خیالی و رویایی
از همان دیدن های ساده
همان بارانی سفید و کلاه پشمی دست دوزت
که تمامش را برف های آسمان درجه باران کرده است

دلش میخواهد باشی ، با همان بینی سرخ شده از سرما
با همان دستان فریز کرده که فقط شاید {های} جگر سوز من .....

ای لعنت به چشمانم
آخر دیگر دل تو کجا بود ؟
چرا جلوی هر کدامتان را می گیرم دیگری
احساسم را سر به آسمان میگذارد ؟

آخر کاری می کنید همه تان را در غرور شکسته ام غرق کنم
تا باورتان شود او رفته است ، اصلا او نرفته است
این خود درون من است که رفته است و دیگر

تاب انتظار فرشته زمینی خویش را ندارد



برچسب‌ها: پست عاشقانه, پست های فیسبوکی, جدایی, gorize3, خط خطی های حمیدرضا
نوشته شده در چهارشنبه 21 آبان1393ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط امید | |

«رو من حساب کن»

تو قهر کردی وآوازخونِ تو، کارش سکوت شد
گیتار پیرِ من، محکومِ چتری از تار عنکبوت شد

تو قهر کردی و دیگه پیانو رُ ناکوک می‌زنم
هی سرفه می‌کنم، خمیازه می‌کشم، مشکوک می‌زنم

تو قهر کردی وسایه م شبانه روز، سیگار می‌کشه
یه دستِ ناپدید بین من و جهان دیوار می‌کشه

تو قهر کردی و روی گرامافون یه صفحه‌ی سیاس
ری‌چارلز بعد از این مهمون دائم دلتنگیای ماس

این قهرو بشکن و 
هر چی که سرنوشت واسه‌م رقم زده، نقشه برآب کن
هرجای زندگیت،
حس کردی دیگران درکت نمی‌کنن... رو من حساب کن

بی‌تو همه منو مثل یه خوابِ بد، از یاد می‌برن
روزام شبیه هم، لب‌خندای منم از قبل کم ترن

بی‌تو خلاصه‌ی این زنده گی برام، یه کوه حسرته
باور نمی‌کنم تنها گذاشتنم واسه تو راحته

بی‌تو هوام پسه، این رادیو همه‌ش رو موج ماتمه
پیش چشای من هر منظره دیگه مثل جهنمه

عکسم تو آینه کابوس من شده، هی آه می‌کشه
ديگه خدا شبو رو آسمون من بی‌ماه می‌کشه

این قهرو بشکن و 
هر چی که سرنوشت واسه‌م رقم زده، نقشه برآب کن
هرجای زندگیت،
حس کردی دیگران درکت نمی‌کنن... رو من حساب کن //


برچسب‌ها: پست های عاشقانه, شعر کوتاه, پست فیسبوکی, یغما گلرویی, رو من حساب کن
نوشته شده در سه شنبه 20 آبان1393ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط امید | |

به انتها رسید قصه ی نوشتن از درد

به آخر رسید حکایتهای غم آلود

و تو را می سپارم به دست گرد و غبار

به دست گذشته های مبهم و پر از سوال

تو را رها می کنم در وزش نسیم روز های سرد

در سیاهی شب های تار

تو را گم می کنم، گم می کنم در لابلای خش خش برگ های پاییز

به سان حس ترس قاتلی نسبت به آلت قتاله ی خون آلود

تو را می کارم زیر خاک های خشک کویر لوت،

تا نرویی، تا سبز نشوی

مثل دفن خسته ی تکه پاره های جنازه ای

که پیش چشمت از راه رسید و رشد کرد و پیر شد و ...

تو را وداع می کنم بین همهمه ی طوفانی مسافران قطار های راه دور

مثل گمشده ای که ایستگاه توقفش با ایستگاه انتظار تو یکی نبود

تو را، راستی که تو را حاشا می کنم از خاطراتم، از خودم

مثل معصومانه ترین حاشای کودکی از خودش، داشتن اسباب بازی شکسته اش را،

حتی برای یک ساعت کوتاه، حتی به اندازه ی یک لبخند شادمانه، یک ذوق از ته دل...

تو را گلایه نمی کنم، تو را گمان نه، تو را حدس نه، دلتنگی نه، تو را غرور نه، شادی نه، غم نه

تو را نگاه نمی کنم

مثل خواب عمیق کنار شومینه در شب بوران کوهستان، در شب غریو وحشیانه ی ابر سرد

تو را فقط

انکار می کنم،



برچسب‌ها: پست عاشقانه, پست های فیسبوکی, جدایی, علی حسینی, به انتها رسید قصه ی نوشتن از درد
نوشته شده در دوشنبه 19 آبان1393ساعت 10:1 بعد از ظهر توسط امید | |


دوست داشتن سکوت نیست !
گاهی دل تمنا می شود
فریاد می خواهد
مرد و زن ندارد !
وقتی دوستش داری
بایست پایِ احساست
پایِ دلت یک گوشه نشستن
این پا و آن پا کردن بهانه ست !
بهانه ای برایِ غرورت
پایِ دلدادگی که به میان است
بی خیالِ حرف و حدیث باش
چه حدیثی بالاتر از
برقِ چشمانش به وقتِ اعترافِ تو !
چه حرفی پاک تر از
کلماتِ چیده شده در ذهنِ عاشقت
و لکنتِ زبانت برایِ گفتنِ تمامشان ؟
دوست داشتن پا رویِ پا گذاشتن نیست !
دوستش داری ؟
به احترامِ دلت زبان باز کن
ما آدمها عجیب بدهکارِ دل می شویم
این روزها ... !
.
عادل دانتیسم


برچسب‌ها: پست عاشقانه, پست های فیسبوکی, جدایی, عادل دانتیسم, ما آدمها عجیب بدهکارِ دل می شویم
نوشته شده در شنبه 17 آبان1393ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط امید | |

ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﺖ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ
ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺑﻪ ﺩﻫﺎﻥ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯽ !!...
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺑﺎﯾﺪ
ﻓﺮﯾﺎﺩﺷﺎﻥ ﺑﺰﻧﯽ ﺍﻣﺎ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ...
ﮔﺎﻫﯽ !!.. ﭘﺸﯿﻤﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻧﺎﮐﺮﺩﻩ ﺍﺕ ...
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﺖ
ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺑﯿﺎﻭﺭﯼ ﺍﻧﮕﯿﺰﻩ ﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ
ﻓﺮﺩﺍ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﻭ ﺣﺎﻝ ﻫﻢ ﮐﻪ ...
ﮔﺎﻫﯽ ﻓﻘﻂ ﺩﻟﺖ
ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺯﺍﻧﻮ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺗﻨﮓ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﻭﮔﻮﺷﻪ
ﺍﯼ
ﮔﻮﺷﻪ ﺗﺮﯾﻦ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ !... ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﯽ ﺑﻨﺸﯿﻨﯽ
ﻭ " ﻓﻘﻂ "
ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯽ ...
ﮔﺎﻫﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﺧﯿﺎﻝ ﺭﺍﺣﺖ
ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ...
برچسب‌ها: پست عاشقانه, پست های فیسبوکی, جدایی, ﮔﺎﻫﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﺧﯿﺎﻝ ﺭﺍﺣﺖ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ, ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺯﺍﻧﻮ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺗﻨﮓ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﻭﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ
نوشته شده در شنبه 17 آبان1393ساعت 8:27 بعد از ظهر توسط امید | |

ﮔﻔﺘﻢ ﺑﯿﺎﯾﻢ ﻭ ﮐﻤﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﯿﮑﺎﺭ ﺑﯿﺠﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯﯼ ﺩﻫﻢ ﺑﻠﮑﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺗﮑﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺍﻧﺪﺭﻭﻧﯽ
ﺫﻫﻨﻢ ﺑﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﮑﺸﻨﺪ ...
ﺩﯾﺪﻡ ﺗﺮﺍﻧﻪ ، ﺩﯾﺪﻡ ﺫﻭﻕ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ ... ﺩﯾﺪﻡ ﭘﯿﺮ ﺗﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ... ﺩﯾﺪﻡ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎ ﻫﻢ ﻏﺮﯾﺒﯽ ﻣﯽ
ﮐﻨﻨﺪ ... ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﻗﻮﺍﻋﺪ ...
ﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ...
ﻫﺮﺭﻭﺯ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﺳﺨﺖ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻤﯿﻦ
ﺟﺎﯾﻢ ...
ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺗﺎﻕ ﻧﻤﻮﺭ ﺑﯽ ﺟﺎﻥ ... ﻫﻨﻮﺯ ﺭﻭﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ ... ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ
ﻫﻤﯿﻦ ﺁﯾﻨﻪ ﺑﺪﺍﺧﻼﻕ ... ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﻣﻦ ﺩﻫﻦ ﮐﺠﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ !!!
ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺳﺘﻬﺎﻡ ﮔﺮﻣﻨﺪ ... ﭼﻘﺪﺭ ﺍﻓﮑﺎﺭﻡ ﺑﯽ ﺟﺎﻥ !!! ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺭﺩﺳﺮﻫﺎ ﻣﺘﺤﺮﮎ ... ﭼﻘﺪﺭ ﺗﻮ، ﺩﻭﺭ ...
ﭼﻘﺪﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﯽ ﺭﺣﻢ ... ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺍﻧﺪﮎ، ﭼﻘﺪﺭ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﻣﺎﻥ ﺭﻭﺷﻦ، ﭼﻘﺪﺭ ﺍﻧﺘﻬﺎﯾﻤﺎﻥ
ﺍﻓﺴﻮﺱ، ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺭﯾﻤﺎﻥ ﻧﺎﮔﺰﯾﺮ ...
ﺑﻨﻔﺶ! ﺗﺎ ﺑﯿﺎﯾﯽ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮﺳﺖ ... ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺷﻮﮎ ﺑﯽ
ﺍﻧﮑﺎﺭ ...ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﺨﺘﯽ ﺟﺎﻧﮑﺎﻩ ﻭ ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻧﺞ ﭘﺮﻣﻼﻝ ...
ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯾﻢ ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ ... ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺫﻭﻕ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ... ﻫﺮ ﺭﻭﺯ
ﮐﻪ ﺩﮔﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﻟﺒﺎﺳﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﻡ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﮕﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺭﺯﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﻡ ... ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ
ﺑﻮﺩﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﻧﺪ
ﭘﺲ ﺍﯾﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﭼﺮﺍ ﺩﻟﺶ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﺗﻨﮓ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ؟ﭘﺲ ﮐﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﻗﻬﻘﻬﻪ ﻫﺎﯼ ﺯﺷﺖ
ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻣﮑﺮﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯿﺸﻮﺩ؟ﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﭘﺮﯾﻢ ﺍﺯ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ... ﭘﺮﯾﻢ ﺍﺯ ﭘﯿﺮﯼ ...

ﺑﺮﻭﻡ ﮐﻤﯽ ﭼﺸﻤﻬﺎﻡ ﺭﺍ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻨﻢ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ...



برچسب‌ها: پست عاشقانه, پست های فیسبوکی, جدایی, علی حسینی, ﺑﺮﻭﻡ ﮐﻤﯽ ﭼﺸﻤﻬﺎﻡ ﺭﺍ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻨﻢ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ
نوشته شده در شنبه 17 آبان1393ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط امید | |

ﺫﻫﻨﻢ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻟﺒﺎﺱ ﮊﻧﺪﻩ ﯼ ﺭﻭﯼ ﺑﻨﺪ ﺩﺭ ﺑﺎﺩ ﺳﺮﺩ, ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯿﺮﻭﺩ .

ﻧﺎ ﺁﺭﺍﻣﯿﻬﺎﯾﻢ ﺍﻋﺘﺼﺎﺏ ﮐﺮﺩﻧﺪ
"غرورم" ﺍﺯ ﺧﺮ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻧﯽ ﺁﯾﺪ !!

ﻣﻨﻄﻖ ﻣﺠﺎﺏ ﮐﻦ " ﺍﺣﺴﺎسم " ﺭﺍ ..
ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ ﻣﻐﺰﻡ "ﺑﺎﺩ " ﮐﺮﺩﻩ

ﯾﮑﯽ ﮔﻬﻮﺍﺭﻩ "تنهاﯾﯿﻢ" ﺭﺍ ﺑﺠﻨﺒﺎﻧﺪ

ﺗﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﮔﺮﯾﻪ " ﺍفکارﻡ " .. !!



برچسب‌ها: پست عاشقانه, پست های فیسبوکی, جدایی, علی حسینی, ﯾﮑﯽ ﮔﻬﻮﺍﺭﻩ
نوشته شده در پنجشنبه 15 آبان1393ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط امید | |

بـــاور کن
آن قدر ها هم سخت نیست
فهمیدن اینکه
بعضی ها می آیند که
نماننــد
نباشند
نبیـننـد
و تــو
اگر تمامی ِدنیا را هم حتی به پایشان بریزی
آنها تمامی ِبهانه های دنیا را جمع می کنند
تا از بین آنها
بهانه ای پیدا کنند
که بــــروند
دور شـــوند
که نـــمانند اصلا
_
پس به دلت بسپار
وقتی از خستگی هایِ روزگار
پناه بردی به هر کسی
لااقل
خوب فکر کن ببین
از سر علاقه آمده
یا از سر ِ ... !!!
تا دنیایت پر نشود
از دوست داشتن هایِ پر بغض
که دمار از روزگارت درآورد !

عادل دانتیسم



برچسب‌ها: پست عاشقانه, پست های فیسبوکی, جدایی, عادل دانتیسم, بعضی ها می آیند که
نوشته شده در پنجشنبه 15 آبان1393ساعت 9:59 قبل از ظهر توسط امید | |

 

 

دلــــ ـــم گرفتــه

                        دلـــــــــــــم عجیـــب گرفتــــــ ـــــــــه

و هیــچ چیــز

                   نه ایـن دقــــایق نـــــارنجی

                                             و نه بـــارش ایـن اندکــــــــــ بـــاران پــاییـزی

حــــال دلــ ـــــ ــ ــ ــم را خــوب نمی کنــد

اینجــا هــــــ ــــــ ـــــوایش سنگیــن است

                                            نفســــــم بنــد آمـــده

                                                              قلبـــــم تیــر می کشـــــــــــــــد

پــُر از بغضـــــــم

                      پــُر از آشـــــــ ــــــوب

                                   پــُر از التهــابی خمــــ ــــوش

حـال مــرا

                 نه تــــــ ــــــــو می دانـی

                                           نه مــردم ایـن آبـــادی

حــال مــرا

             آسمــــــانی می دانـــد که

                                     مـــــــــــدت هاست چشــم انتظـــــار بــاران اسـت

و زمینــــی که

                                      دلتنگــــــــــــ قــدم هـای ِ بــارانی ِ عــــابرانش اسـت

یــا رب ...!

شکستــــــــه اسـت بــال احســـاسم

                         خمیـــــــــــده اسـت کـــوی ِ شــــانه هایم

پریشـــــانم

                    سـَر دَر گــُم

                                       گیـــــــج

                                                         خستـــــــــه

اسیـــــــــــــــرم ...

                        میـــان ِ مـــرداب ِ تنهـــایی و عشـــ ــــق

                                                                          مــــَـــــــدَدی کـن ....

تــو را به عاشقـــــانگی ِ پــــاییز

                                  تــو را به زردی ِ چهــــره اش

                                                        تــو را به ســــُرخی ِ گــــــونه هایش

تــو را به نــــارنجی ِ گیســــوانش

                          تــو را به رقــــ ـــــص ِ بـرگ هایش

                                                         تــو را به کـــــوچه های بــُن بســت

                        تــو را به قـــدم های ِعـــابران تنهــا

                                                         فکــری به حــال ِ دلـــم کــن

زمیـــن و آسمـــان

                         خستــــــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــه

کوچــــه ها

                         بـــــــــی قــرار

خیــابـان ها

                  دلتنگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مــن و ابــرها

                    در حســـــــــــرت

                                                   و پـــــــــــاییز

                                                                             بـــــــی بـــاران ...

ببــاران بــــــــارانت را

                      پیمــــــانه ی ِ آرزوهـامان را پــُر کـن

                                                          مـَستمــــان کـن از عطـــر ِ بـــاران

تــَر کـن کـــوچه بــاغ ها را

                          خیـــــــــس کـن قــــدم هامان را

بگــذار در بــَزم  پــــاییز مستـــــانه پــای کوبیـــم

و نـــارنجی برگــــــــــــــ هایش را

                                            با نـَم نـَم بـــارانت بـِرقصـــ ـــــــــــــــــــ ـــــانیم

بگــذار ایـن پــــاییز

                                                    مرگـــــــــــ ِ تمــام ِ درد هــایمان باشــد

بگــذار اگـر قــــ ـرار اسـت عشقــی بیــاید

                                                   امـــروز بیــاید

اینجــا بیــاید

                           در دل ِ ایـن لحظـــه های ِ پـــاییزی

و شاهدان َ ش برگ هایی باشند که به این " من ِ " مــُرده

                                                                    حسـی دوبــ ـــاره ببخشنـد

بگــذار زیـر قطــره های بـــاران

                        خاطـــره ها خیـــــــ ـــس شونــد

                                                                پاکــــــــــــــــــــــــــــــــ شَوَنـد

چشـــم ها بگرینـــد

                     و ایــن مـــ ـــــــن

                                      با تمــام دَردهـــایش

                                      خالــی شـَوَد از بغـــــــ ـــــ ــــ ـــــــض های پــاییزی

تــو که می دانــی...

                         اگـــر بــــــاران نبــارد

نه مــــــن آرام می شــَوَم

                                 نه ایـن فصـــل زیبــا

                                                              و نه پـــــــــاییز عاشقــــــــــانه


برچسب‌ها: دلنوشته های وحید, حال دل پاییزی من, دلتنگی, زجر جدایی
نوشته شده در چهارشنبه 14 آبان1393ساعت 12:27 بعد از ظهر توسط وحید| |

Design By : Mihantheme