دنیای عاشقانه

دست نوشته هایم برای تو

امروزم را طوری بهم زده ای که 
هیچ جوره روزم ،روز نمی شود که هیچ
نوار مغزم پیامی ممتد برای خلاص کردن 
تمام احساسم کنار می گذارد

انگار خدا باز هوس بازی به سرش زده است
که این طور ناخواسته تو را به من رسانده است
طوری ورق را برایم بر زده است 
که هیچ راه فراری برایم نگذاشته است

هوا دوباره سرد شده است یا دستان من یخ زده است؟

گفتی سلام و گلوی مردانه ام تراشید 
صدایم بم شد بر آوار وجودم
روی به تو نمی شود ،هر نگاهی میریزد 
اشکی به بزرگی غرور مردانه ام

سرم را طوری برگردانده ام که
محاسن هیچ وقت نداشته ام 
تعجبت را دوچندان می کند

پاهایم توان ایستادن و رفتن ندارد
الاکلنگی برای بیقراری کودک درونم شده است 
تا طبل رسوایی احساسم را به ملاج قلبم بکوباند

گفتی،گفتی ،چه گفتی؟
چیزهایی گفتی و من فقط ترس رفتنت را داشتم 
روحم عجیب خنجر باران سوال های 
پی در پی لحظاتم شده است

لذت دیدن دوباره و ترس رفتن زودت
چنان بیگانه ام کرده است که هچ زبانی 
شیوایی سخن برای من نمی شود

سلیمان میخواهد حرفی تو بگویی و
تعبیری چون من تواند

گفتی خداحافظ و من زبانم پشت حصار بغض
جان به جان آفرین بخشیده است 
و جز لختی بی جان بر دهانم 
کاری برای انجام دادن نزاشته است

عجب لحظات نابی شده است برای خالق آفرین
تماشای لحظات زندگیم اینچنین
رعدی زده است و تماشای برق گرفتنش
وجودم را خشکی کرده است بر نورس برگ پاییزی

منتظر نشسته ام تا گامی بیایید و چنان خوردش کند
که صدای افتخار خشکی نورس بودنم
گوش تمام مشتاقان عشق را 
ب فرسایشی تدریجی کشاند

جاروی سحرگاهی میخواهد جمع کرن
تیتراژ پایانی سریال جدید احساس من
فرشته زمینی من


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, gorize3, خط خطی های حمیدرضا
نوشته شده در جمعه ۲۸ فروردین۱۳۹۴ساعت ۲۲:۳۴ بعد از ظهر توسط امید | |

دلم می خواهد اتفاق بیفتد ،چیزی شبیه معجزه 
اصلا چرا شباهت ، چیزی فراتر از معجزه

همان که آنقدر بزرگم می کند 
که فخرش را می فروشم به تمام پیغمبران 
همان که برایش قرآن ها می سرایم

نگاهم نکن ، کفری در کار نیست 
کمال من همین می شود

اصلا معنای معجزه را می دانی؟

معجزه ، انتهای انتهایش ، مرده زنده کردن است 
همان که عیسی فخرش را به عالم می فروشد

دلم همان معجزه را میخواهد 
همان زنده شدن ، جان گرفتن ، پرواز کردن 
اوج گرفتن ، فریاد زدن ، خدا را نوازش کردن

زمانش را میخواهی بدانی ؟

درست همان زمان که میروم 
با کوله باری از غم ، با آهی جگر سوز
میروم جایی که می دانم آرزوی دیدنت 
نقطه ای می شود در انتهای دریچه قلبم

روانه میشوم همچو آب ، در جوی خیابان 
بی هیچ خواست و میلی 
بی آنکه بدانم به کجا میروم و سرنوشت 
چه پایانی برایم ترسیم کرده است

میرم همان جا که میدانم دیگر تا همیشه ،
خیال دیدنت گور آرزوهای جسمم میشود

دقیقا همان زمان

وای چه می شد اگر تو 
عیسی این جسم مرده می شدی

در جایی که فکرش را نمی کنی 
در جایی که آرزویت در صندوقچه گور،
برای همیشه مهر و موم شده است 
خدا تمام وجودم را شانس باران می کند و 
چشمانم به چشمان عیسی تو گره می خورد

تو نگاه می کنی و من زنده می شوم 
تو نگاه می کنی و من جان جانان می شوم 
تو نگاهمی کنی و من ابر باران می شوم 
پر پرواز میشوم ، آسمان صاف میشوم

وای از این احساس لذت 
تو نگاه میکنی و من پیغمبر می شوم 
نور دیده و نظر کرده میشوم

خدا کند بشود ، برای خدا که کاری ندارد 
تو نگاه کنی و من تفسیر اعجازت شوم 
فرشته زمینی من 


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, gorize3, خط خطی های حمیدرضا
نوشته شده در دوشنبه ۱۷ فروردین۱۳۹۴ساعت ۱:۴۷ قبل از ظهر توسط امید | |

چرا دنیای جدید ارتباطات هر آنچه را که قرار بود برایمان بیاورد از ما دریغ کرد؟ در دنیای ارتباطات تشنه ارتباطیم. اس ام اس و فیسبوک و وایبر و تانگو و چه و چه حتا جای باجه تلفن سر کوچه را هم برایمان پر نکرد. شب و روز صدها پیغام و کامنت هم که از سر و کولت بالا بروند باز دلت پیش آن یک توجهی ست که از تو دریغ شده است. صد نفر هم که قربان صدقه ات بروند و تولدت را تبریک بگویند، باز هم در دلت چیزی مثل سیر و سرکه میجوشد. همه هم که بگویند دوستت داریم باز احساس تنهایی اذیتت میکند. کانتکت لیست و فرند لیستت را اگر با ده ها آدم جور واجور و رنگارنگ هم پرکنی باز فکر میکنی اندازه تک نگاه های یواشکی هنگام گرفتن آش نذری همسایه جوانی نکرده ای. روزگاری با یک "دوستت دارم" معجزه میکردی. جوابت را هم که نمیداد همین که کمی از شرم سرخ میشد شهر را برایش به هم میریختی و امروز ده بار هم که بگویی "عاشقتم" و هر ده بار هم که جواب بدهد "عاشقتم" باز جدی که بگیری سرزنشت میکنند که چرا اینقدر زود خیال برت داشته است. کم مانده است صفحه ای بسازند که "هرکس که گفت دوستت دارم معنایش این نیست که دوستت دارد." اصلن کاش قانونی بود که اجازه نمیداد "دوستت دارم" را تایپ کنی. به جای بوسیدن و عشق شکلک بگذاری و به جای محبت کردن لایک کنی. بین خودمان بماند ناخوشیم و از تنهایی پشت این همه ارتباط سنگر گرفته ایم، تو بخوان قایم شده ایم.
اصلا این همه ارتباط پدید آمد که تنها نباشیم و تنها چیزی که شد همدم تنهایی مان گوشی و هدست و لپ تاپ و کانتکت لیست بودند. باز خوب شد که نسل ما یادمان می آید که کسی دستمان را که یخ کرده بود بگیرد، گرم کند و در گوشمان بگوید "دوستت دارم"...


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, روزگاری با یک, دوستت دارم
نوشته شده در دوشنبه ۱۰ فروردین۱۳۹۴ساعت ۲۰:۵۰ بعد از ظهر توسط امید | |

بهار همین نزدیـکی ست
شبیه خنــده های تو
شبیه بوسه هـایت
در برهوت ِسـکوت
بر صحن ِعریان ِاحسـاسم
.
من درختی در انتظار ِشـکوفه باران
عاصی از رخوت ِزمسـتان
چشم درچشـمت
به لمس ِبهــار ِتو
دسـت تحویل ِسال را میبوسم
چه باک
باران و شـور و شـفا
بوی معـطر ِشعر
گمگشتگی زمین وُ زمان
بهـار بودن توست
بهــار بهــار
::
در آمد وُ شد بی وقفـه ی سـالها
به سلوک ِکاشـفان
در کسوت ِشــاعران
به همدستی ِجنون و کلام
بر پنجره ی نگاه ِتو
حـلول کرده ام
چه تابناک طعم بودنت
چه درخشـان آمیختگی مرزها
چه آرام تعبـیر منزلت ِعشـق
چه آفتـاب
چهار گوشه ی نمـُور جان
.
من مختـصر در حـروف ِنام تو
در زمزمه های اشـتیاق
در امتداد لحظه های ناب
کمین چیدن ِبهـار تو
ساعت نشین ِشـروع سال میشوم
چه باک
بهار همین نزدیکی ست
بهـار بودن توست
بهــار بهــار

نیلوفر ثانی

‎'‎بهار همین نزدیـکی ست
شبیه  خنــده های تو
شبیه بوسه هـایت
در برهوت ِسـکوت
بر صحن ِعریان ِاحسـاسم
.
من درختی در انتظار ِشـکوفه باران
عاصی از رخوت ِزمسـتان
چشم درچشـمت
به لمس ِبهــار ِتو
دسـت تحویل ِسال را میبوسم
چه باک
باران و شـور و شـفا
بوی معـطر ِشعر
گمگشتگی زمین وُ زمان
 بهـار بودن توست
بهــار   بهــار
::
در آمد وُ شد بی وقفـه ی سـالها
 به سلوک ِکاشـفان
در کسوت ِشــاعران
به همدستی ِجنون و کلام
بر پنجره ی نگاه ِتو
حـلول کرده ام
چه تابناک طعم بودنت
چه درخشـان آمیختگی مرزها
چه آرام تعبـیر منزلت ِعشـق
چه آفتـاب
چهار گوشه ی نمـُور جان
.
من مختـصر در حـروف ِنام تو
در زمزمه های اشـتیاق
در امتداد لحظه های ناب
کمین چیدن ِبهـار تو
ساعت نشین ِشـروع سال میشوم
چه باک
بهار همین نزدیکی ست
بهـار بودن توست
بهــار   بهــار

نیلوفر ثانی
 اسفند 93‎'‎

 


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, نیـلوفرثـانی, بهار همین نزدیـکی ست
نوشته شده در شنبه ۸ فروردین۱۳۹۴ساعت ۱:۳ قبل از ظهر توسط امید | |

آی از دست ِبهــار
دلگیـرم
تقـدیر ِآمـدنت
بسـته ی اوست
هی سـال پشـت سـال میرود
بهـار دیدنت
هنوز آرزوست...

نیلوفر ثانی

‎'‎آی از دست ِبهــار
دلگیـرم
                      تقـدیر ِآمـدنت
 بسـته ی اوست
هی سـال پشـت سـال میرود
بهـار دیدنت
                    هنوز آرزوست...

نیلوفر ثانی‎'‎

برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, نیـلوفرثـانی, آی از دست ِبهــار
نوشته شده در یکشنبه ۲ فروردین۱۳۹۴ساعت ۱۳:۲۵ بعد از ظهر توسط امید | |

ریشه اش کجا مانده ،نمیدانم

عادت هرساله همه ما شده است
گوشه کنار هفت سین می نشینیم و
چنان قلبمان را با خاطرات گذشته
فشار میدهیم که انگار قرار نیست
دقایقی دیگر ،دنیای جدیدمان آغاز شود

گذشته را همچو بقچه مادربزرگ چنان گره بزن
که دندان کسی هم نتواند درش را بروی زندگیت بگشاید

آنوقت دلت را به شوق روزهای جدید
چنان آرام کن که صدای یا مقلب القلوب قلبت را گوش هایت بشنود

بگذار روی دیگر زندگی هم نصیب تو شود

باور کن جاده زندگی درب را دوباره
به رویت گشاده است و کافی است گام هایت را
دقیق برداری تا سهم تو را به عدالت بپردازد

نگذار رنج گذشته و ترس آینده
حال اکنونت را بهم بریزد

سال نو حتما نباید متصل به زمان و روز خاصی باشد
هرلحظه از زندگیت که توانستی بخندی
و دلی را نرنجانی ،آن روز روز عید است

با این باور دیگر نیازی نیست سال جدید را پیشاپیش تبریک گویم
فقط آرزو میکنم هر روز زندگیت عید باشد

عید تمام لحظه های شیرینت مبارک


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, gorize3, خط خطی های حمیدرضا
نوشته شده در شنبه ۱ فروردین۱۳۹۴ساعت ۱:۴۰ قبل از ظهر توسط امید | |

ﺭﻓﺘﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﮔﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺍﯾﻦ ﮐﻮﺭﺳﻮﯼ ﺧﻢ ﺷﺪﻩ ﺗﺎ ﻣﺮﺯﻫﺎﯼ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺷﮑﻮﻩ ﻣﻌﺒﺪﯼ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ
ﺩﺭ ﺑﺮﮐﻪ ﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮ ﺑﻨﮕﺮﻡ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﻋﻤﯿﻖ ﺗﺮﯾﻦ ﺣﺲ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ
ﺩﺭ ﻣﺤﺎﺻﺮﻩ ﯼ ﺑﺎﺯﻭﺍﻥ ﺍﺕ
ﺑﯿﺎﺯﻣﺎﯾﻢ ...


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, ﺳﻴﺪ ﻋﺒﺪﺍﻟﺤﻤﻴﺪ ﺿﻴﺎﻳﻲ‬, ﺭﻓﺘﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﮔﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
نوشته شده در جمعه ۲۹ اسفند۱۳۹۳ساعت ۱۰:۳۲ قبل از ظهر توسط امید | |

سال ها پیش ازین به من گفتی / که «مرا هیچ دوست می داری؟»
گونه ام گرم شد ز سرخی ی ِ شرم / شاد و سرمست گفتمت «آری!»
باز دیروز جهد می کردی / که ز عهد قدیم یاد آرم
سرد و بی اعتنا تو را گفتم / که «دگر دوستت نمی دارم!»
ذره های تنم فغان کردند / که، خدا را! دروغ می گوید
جز تو نامی ز کس نمی آرد / جز تو کامی ز کس نمی جوید
تا گلویم رسید فریادی / کاین سخن در شمار باور نیست
جز تو، دانند عالمی که مرا / در دل و جان هوای دیگر نیست
لیک خاموش ماندم و آرام / ناله ها را شکسته در دل تنگ
تا تپش های دل نهان ماند / سینهٔ خسته را فشرده به چنگ
در نگاهم شکفته بود این راز / که «دلم کی ز مهر خالی بود؟»
لیک تا پوشم از تو، دیدهٔ من / برگلِ رنگ رنگِ قالی بود
«دوستت دارم و نمی گویم / تا غرورم کشد به بیماری!
زانکه می دانم این حقیقت را / که دگر دوستم... نمی داری...»
زنده یاد : سیمین بهبهانی‬


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, سیمین بهبهانی‬, «مرا هیچ دوست می داری
نوشته شده در جمعه ۲۹ اسفند۱۳۹۳ساعت ۱:۲۱ قبل از ظهر توسط امید | |

امسالم چنان ته کشیده
که باید همه اش را بسپارم به
رگ نداشته بی خیالی

آخر اگر این طور ادامه پیدا کند
صدای انفجار آخرین چهارشنبه سال
چنان نقاره نبودنت را میکوبد
که تمام بدنم را لرز بی امان می گیرد

طوری موجی میشوم که درون فرو خورده ام
جلوی چشمان همه ،ذهن آشفته ام را چنان باز می کند
که صدای طبل رسواییم گوش تمام چهارشبه های سال را کر می کند

نه ، طوری به من زل زده ای
که باوت میل قبولی حرف هایم را ندارد
یا جانباز موجی ندیده ای
یا صدای دهل اش از دور برایت جذاب است

همنشینش که بشوی
خنده های بیهوا وگریه های پر سوزش
چنان جگرت را ریش ریش می کند
که چهار دست و پا میل فرار به سرت میزند
انگار نه انگار روزی عشق زندگیت بودم

طوری میروی که به سرم میزند
زردی پر زردم را به کوپه آتیش بچه
همسایه مان نسپارم تا سرخیش را در خیال
کمی به عاریه بگیرم

بمبی میشوم از عطش خواستنت و
کوهی از آتش میسازم که تمام زردی وجودم
دودی شود در آسمان شب عیدت

آن وقت
بوی جگر سوخته ام چنان سقف گلویت را بسوزاند
که تمام خاطرات شیرین خرج کرده ات را
از گلوی شیرینت بیرون بپاشد تا
شاید میان زباله های ته نشین شده قلبت
نیاز خواستنت را بیابم

برش دارم و همچو قرص خواب آور
طوری قورتش بدهم که لرز بدن پر دردم
کمی به خواب طولانی برود

آنقدر طولانی شود که نامم را
پرچم سیاهی بر درب منزلمان کند
آن وقت توو بمانی و صدای اشک پر خون مادرم

آری تو بخند و آجیل چهارشنبه آخر سالت را بر دهن بگذار
و من
هم بتوانم شاید سببی شوم تا حلوایی شیرین
نصیب دهان مردمان دیارم کنم

بگذار همه بدانند سهم نوشته شده زندگی من چیزی به نام شادی ندارد
فرشته زمینی من


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, gorize3, خط خطی های حمیدرضا
نوشته شده در سه شنبه ۲۶ اسفند۱۳۹۳ساعت ۲۱:۱۲ بعد از ظهر توسط امید | |

من عادت هایِ عجیبی دارم
هر روز صبح
باید عکس هایت را
مرور کنم
و بعد تلفن را بردارم و
به صدایِ بوقِ ممتدی
که می گوید فراموشت کنم
گوش بدهم

هر روز ظهر
باید عکس هایت را
مرور کنم
و بعد پرده را کنار بزنم و
به کوچه ای که میگوید
تو رفته ای
چشم بدوزم

هر روز عصر
باید عکس هایت را
مرور کنم
تا طاقتم طاق شود
تلفن را بر دارم و
به صدایِ زنی
که می گوید
خودت را خاموش کرده ای
فحش بدهم

من عادت هایِ عجیبی دارم
هر روز غروب
باید بمیرم !


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, سمانه سوادی, هر روز غروب باید بمیرم
نوشته شده در سه شنبه ۲۶ اسفند۱۳۹۳ساعت ۰:۴۹ قبل از ظهر توسط امید | |

در ساحل نشسته ام
اما باد
روحم را برده است

سال
سال عجیبی بود

تو با پاییز رفته ای
و درختان به احترامت
کلاه از سر بداشته اند

نه فهمیدم
سال نو از کدام سمت آمد
نه بابانوئل از کدام سمت رفت

فقط چشم دوخته بودم به افق
که دریا خورشید را بلعید

حالا
تنها نور ماه
موج های ساحل را نشانم می دهد

کافی ست چند ابر بیایند
کافی ست جهان نابود شود


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, رمین یوسفی, کافی ست
نوشته شده در دوشنبه ۲۵ اسفند۱۳۹۳ساعت ۰:۲۲ قبل از ظهر توسط امید | |

من و بی خوابی و قرص های گچ و چای و سیگار
من و چشم هایی که زایده شدن باشند بیدار
من و حرف های پشت سرم و درد های رو به روم
من و یه پشت شکسته هنوز هم خجنرِ دوست رو خریدار

من و قفس و در های باز
من و بیخیال شدن پرواز
من و عشق به خدایم
من و قلندر و این شب های دراز

من و دوست داشتن تو که اشتباه بود
من و سال ها تنهایی که تاوان این گناه بود
من و هر شب خندیدن به عکس خودم
که هیچکس هیچ وقت نفهمید رنگ روزگارم بالاتر از سیاه بود ...


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, توحید هجرتی, من و دوست داشتن تو
نوشته شده در یکشنبه ۲۴ اسفند۱۳۹۳ساعت ۲۱:۴۵ بعد از ظهر توسط امید | |

بار تنهاییِ سنگینی
بر دوشم بود
ساختمان نیمه کارەای
یافتم
و خالی کردم
تمام خودم را ...
وقتی زندگی
کسی را پس می زند
باید استفراغ کند
شانەهایم لرزید
استفراغ کردم
و قلبم کە همیشە درد می کرد
از دهانم بیرون ریخت ...


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, محمد رسولی, ار تنهاییِ
نوشته شده در شنبه ۲۳ اسفند۱۳۹۳ساعت ۲۱:۴۳ بعد از ظهر توسط امید | |

خودت رفته ای ؟ باشد اشکالی ندارد
اما چشم هایت که می بیند
گوش هایت که می شنود
قوه بویایی ات که از کار نیفتاده است

کافی است ،کمی سرت را به عقب برگردانی
آن وقت همه چی دستگیرت می شود

کافی است کلاه قاضی شده ات
را خوب روی سرت نگه داری تا نگاه
حیقیقتم طوری قلبت را بسوزاند
که بفهمی چه به روزگار من آورده ای

خوب نگاه کن
این آخرین جمعه سالم شده است
چنان در هیاهوی نبودنت غرق شده ام
که نه صدای عمو نوروز را میشنوم
نه بوی عید به مشامم می نشیند

کاری با زندگی ام کرده ای
که هیچ نذر و نیازی ، رد پایت را پاک نخواهد کرد

میدانی چندمین جمعه شده است و نیامدی ؟

جمعه های تکراری که جای خود بماند
این چندمین جمعه آخر شده است که نیامدی
و من به یاد نبودنت ، سیاه پوش مانده ام

آخر نمی شود تمامش کنی ؟
بیا و بگذار من هم کمی شوق عید داشته باشم
چیزهای به ظاهر ساده
عقده های بزرگ ، گلویم شده است

فکر کردی چیزی می شود ؟
فکر کردی دنیا دگرگون می شود؟
نه قرار است خانی بیایید و
نه قرار است خانی برود

فقط قرار است با آمدنت کمی دلم آرام گیرد
قرار است کمی جدا شوم ازبند این دکان کوچک
که انتظار آمدنت مرا سال ها پاگیر آن جا کرده است

تو فقط بیا ، آن وقت خودم نشانت می دهم
خودم ، دنیای جدیدم را برایت می گویم

اگر بیایی ،دیگر خیالم راحت می شود
دیگر چنان آزاد می شوم که خودم رابه
پاهای رنجور مادرم می رسانم

میدانی چه می شود ؟
آن وقت دیگر مادرم به تن هایی
برای دلخوش کنک خودش
برایم لباس تازه نمی گیرد ، که نه به تنم نشیند
نه به هیکلم قواره می شود

آن وقت دست مهربانش را می گیرم
می رویم و ماهی گل قرمزی می گیریم
می رویم تخم مرغ رنگ شده و آجیل می گیریم

چرا این طور نگاه می کنی ؟
آخر فکر کردی با آمدنت چه کار خواهم کرد
که این طور برایم پشت چشم تا می کنی ؟

بعضی روزها به قیمت یک عمر آدم تمام می شود
و این جمعه آخر هم از همان هایش شد
از همان که ذوق خرید عید را دوباره
داغی کند بر کنج قلبم

این جا آدم های ساده ، غم های زیادشان نمی گذارد
نفس زیادی برای کشیدن داشته باشند

نکند با نیامدنت کاری کنی که
چنان آه پر سوز بکشم که ناخواسته
آتشش ، دامن زندگیت را بگیرد

چند روز بیش تر نمانده ، بیا و تمامش کن
آرزوی خرید عیدانه با مادرم را بر دلم نگذار

بیا و بگذار انتهایش را با خوشی بدرقه کنم
بگذار دست سال 93 را بگیرم و بگویم
خوش آمدی

بگویم ، تمام روزهایتجگرم را سوزاندی
اما همه اش را به پایان خوش آمدن فرشته ام می بشخم

بیا و تو پادر میانی کن
شاید نفس روزهای آخرت کار خودش را کرد و
من توانستم فرشته زمینی خویش را ببینم


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, gorize3, خط خطی های حمیدرضا
نوشته شده در جمعه ۲۲ اسفند۱۳۹۳ساعت ۲۲:۴۰ بعد از ظهر توسط امید | |

تنهاییم را در تاریکیهای بغض خیالم پنهان میکنم
از دیدگان شوم اسمانی ک شرط بر باریدن گذاشته
در ان سوی تاریکیهای گریان شبانه ام
سنگینی نگاهي
باران را از اسمان تمنا میکند
اما
رهگذر خسته ای
در پشت این مه غبار الود
در حسرت دیدار سايه های انتظار را میشمارد
ان سوی غبار
جایی ک منتظران شبنم های اسمانی
در اخرین افق محو میشوند
و اولین دیدار را
بر باده خاطرات جای ميگذراند
و رهسپار نیستی میشوند


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, مونا ق, تنهاییم
نوشته شده در جمعه ۲۲ اسفند۱۳۹۳ساعت ۲۱:۳۴ بعد از ظهر توسط امید | |

نوشتم به احترام خداوند واقعی قلبمان

انگار باید خط قرمزی کشید
بر روی آمدن کسی که قرار نیست پیدایش شود
قرار نیست بیاید و دستانش را از تعارفات خفه کننده بشوید
و بی تفاوت ، آدم های به ظاهر خوب را به چهار میخ رسوایی کشاند

باید خودم دست بر زانوگذاشته و
علی وار ز جای خویش برخیزم
بی آنکه ترس از به هوادان سری داشته باشم
که کارش از یک وجب و صد وجب هم گذشته است

بهتر است زبان دهان فروگذارم و
زبان دل بگشایم و آنچه را که قید و بند تعارفات
بر دهان دیگران کوبانده است
بر زبان خویش برانم تا بلکم خیال جماعت اندکِ
بیدار را خنک کنم !!

باید بدانید ، من و امثال من
از شما ، انسان های بالغ نما
چیزی جز تنفر به دل خویش
به یادگار نگذاشته و نخواهیم گذاشت

شماهایی که ، کودک درونتان را به آسایشگاه تنهایی
فرستاده اید تا بالغانه بر زندگی پر مشقت دیگران
لبخند رضایت زده و در سر سودای رسوایی
و بر زبان آهی ملال آور داشته باشید

انسان خوب بودن فقط ، بالغ بودن نیست
اصلا من دلم نمیخواهد بالغ باشم
نمیخواهم همیشه خودم را وقف داشتنش کنم
حس کامل بودن ، عاقل بودن
میدانی ، همه اش وجود آدمی را سوق می دهد به خود پرستی

دلمان میخواهد کودک بمانیم ، میخواهیم
به لطیفه ای ساده ، از ته دل ریسه برویم تا چشمانمان
را هم یک بار اشکی (به) ز غم بپوشاند

آری، برای ما بهتر است فکرمان مثل شماها کار نکند
آن وقت میتوانیم بی هیچ چرتکه ای ببخشیم
به آن که نیاز دارد به خنده ای ساده ، به نوازشی گرم

دنیای ما این طور زیباتر است
بگذار مردانگی ، برای شما باشد

شماهایی که خنده تان را به ضرب
فشار گلو قورت می دهید
تا مبادی آدابتان به هم نریزد

شماهایی که همیشه خدایتان را به زبان می رانید
بی آنکه بدانید ، عابدان واقعی در کنج تنهایی خود
به دیدار معبود پر کشید اند

شماهایی که دینتان را به ریش های آنکارد شده
پیوندی جاودانه زده اید

باور کنید ، دنیای بالغانه شما برای
دنیای پر محبت و کودک ما عجیب سنگین است

ببینید چه به روزگار کودک درون خودتان آورده اید
شمایی که با یقه های بسته تان طوری خفه اش کرده اید
که وجودتان را حاجی وار تر به نمایش بگذارید !
چه بسیار موفق در این کار هم شده اید
خوب بزرگ کرده اید
هم شکمتان را ، هم خدایتان را

خدای شما با خدای دنیای ما ، عجیب غریب است
چنان در ظاهر دانه دانه برنج از بشقاب جمع می کنید
که مو به تنمان سیخ می شود که نکند آن مراسم های
پر ز اصراف برای فقیران شهرباشد !!

کمی کوتاه بیایید ، شما را به همان خدایتان کوتاه بیایید
بگذارید پینه عاشقی به نام امام سجادمان بماند
که عجیب بر پیشانی شماها سنگینی می کند
نه به ظاهرتان شباهت دارد و نه به دلتان

اصلا بگذاریم و بگذریم
شما گوشه ای نشسته و بی هیچ تکانی
تسبیح دعا بچرخانید و در دل خوشحال باشید
که لحظه به لحظه به خدا نزدیک تر می شوید
و ما هم دلمان را به دنیای پر تلاش خویش مشغول کنیم
بی آنکه ترس از جهنم خدای ساختگیتان
ما را به شباهت شما بکشاند

شما بیشتر از ما ، خودتان و دنیای فرزندانتان را
به کام تلخی کشانده اید
آخر خوب ، نسل در نسل یادتان داده اند
مسلمانی را فقط بر زبان ، و خدا را در تسبح جستجو کنید

بهتر نیست کمی از عجله ظاهریتان برای رسیدن
به صف اول نماز که خیال می کنید
شما را به قلعه های آسمانی می رساند را نگه داشته
و قدری به درون خودبنگرید ؟؟

همین یک بار فقط ، کمی صادقانه زندگی کنید
و بی آنکه هراسی از رسوایی داشته باشید
ببینید سجاده دلتان را به کدامین قبله دراز کرده اید
آنوقت شاید کمی کوتاه آمدید
شاید .....


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, gorize3, خط خطی های حمیدرضا
نوشته شده در جمعه ۲۲ اسفند۱۳۹۳ساعت ۰:۲۲ قبل از ظهر توسط امید | |

غرض از اینهمه واژه و شعر
سرودن چشم های تو نیست
اینجا شاعری برای خود
بال میبافد..

نیلوفر ثانی


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, نیـلوفرثـانی, اینجا شاعری برای خود بال میبافد
نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ اسفند۱۳۹۳ساعت ۱۵:۴ بعد از ظهر توسط امید | |

ﮔﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎ ﻭ ﮐﻠﻤﺎﺗﻢ ........ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺩﺭ ﻫﯿﺎﻫﻮﯼ ﺫﻫﻨﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﺳﺒﮏِ ﺩﻟﮕﯿﺮﯼ ﺟﻤﻌﻪ ﻫﺎ ﻭ ﻏﻤﮕﯿﻨﯽ ﺷﺒﻬﺎ ﻭ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﺑﺎﺭ ﻏﻢ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﺟﻔﺘﻤﺎﻥ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻧﺸﺴﺖ ﺳﮑﻮﺗﯽ ﻋﻤﯿﻖ ﮐﻨﻢ ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﻤﯽ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﺍﺯ ﮐﻼﻡ ﺷﻮﻡ ﻣﻦ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﺧﻨﮏ ﺷﻮﺩ . ﭘﺲ ..... + ﮐﻼ ﻗﺎﻃﯽ ﮐﺮﺩﻡ + ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, علی حسینی, ﮔﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎ ﻭ ﮐﻠﻤﺎﺗﻢ
نوشته شده در سه شنبه ۱۹ اسفند۱۳۹۳ساعت ۲۲:۱۶ بعد از ظهر توسط امید | |

حیف! بر آن چشم ها بر آن نگاه
که بر دیگری خیره خواهد شد
حیف! بر کژ رقص ابروها
که در غبار اندوه خاطره ها
به هم خواهد آمد

حیف! بر آن چشمان بر آن نگاه...
حیف! شادی ها برای تو اندوه برای من
پاس نداشتم عشقت را محبتت را
اینک
خود به دست خود میدهم بر دیگری
سعادتم را
حیف! بر آن چشم ها بر آن نگاه. ..


شعر: بختیار وهاب زاده
ترجمه : احمد پوری


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, احمد پوری, بختیار وهاب زاده
نوشته شده در یکشنبه ۱۷ اسفند۱۳۹۳ساعت ۱۵:۸ بعد از ظهر توسط امید | |

نیمه شب بود وُ ماه می خندید
وقتی
صدای تو پیچید در گوشِ زمان

آمدی
بهار سجده کرد
دستانت معجزه بود
رنگ زد
رنگارنگ شد سیاهِ زندگی
از بودنَ‌ت

می دانی
من
چقدر
تو را
عاشِقـَـــــــــــــم


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, ایـــرج تمجیــــدی, من چقدر تو را عاشِقـَـــــــــــــم
نوشته شده در یکشنبه ۱۷ اسفند۱۳۹۳ساعت ۰:۷ قبل از ظهر توسط امید | |

Design By : Mihantheme